قطعه
بلايى كه نازل درين شهر شد * بگويم همه موجب آن ترا
بسى سالها بود كاسوده بود * به اقبال شه بابر اين شهر ما
چو شاكر نبوديم ما لاجرم * اسير اميرى شديم از قضا
خرابى كن و خام چون طبع مى * جگرسوز و زر بر چو نرد دغا
همه كار او كندن و سوختن * نه بيم از خدا و نه از كس حيا
و چون مبلغى كه امير شيخ ابو سعيد تخمين كرده بود امكان تدارك نداشت آتش ظلم اشتعال يافت و دخان جانسوز از خان و مانها برآمد و وقوع فزع اكبر و نمودار دشت محشر ظاهر شد .
قطعه
چو روز قيامت گريزان شده * پدر از پسر ، اقربا زاقربا
همه خسته و مرهم از دست دور * همه غرق و بيگانه از آشنا
نه كس را گناهى بجز زندگى * نه كس را پناهى به غير از خفا « 288 »
عافيت چون عنقا روى دركشيد و رفاهيت چون كبريت احمر و رواج كار اهل هنر ناپديد گرديد و خلقى بسيار خانه و اهل و عيال گذاشته فرار نمودند و جمعى كثير به زخم شكنجه به هلاكت رسيدند .
قطعه
بيفشرد در ناخن غنچه خون * كه بود از شكنجه تنش در عنا
تهى دست چون سرو در تخته بند * درموار چون سكه خورده قفا
هامش
( 288 ) . خفا ( به فتح خا ) به معنى پوشيدگى است و به معنى پوشش ، خفا ( به كسر ) نيز به معنى پوشش است و هرچه بدان چيزى را پوشند از گليم و جز آن ( فرهنگ آنندراج ) .