ملواح ساخته « 250 » كه از اولاد ميرزا مسعود است و با ملوك اطراف نرد محاربت مىباخت و بر نواحى ولايات مىزد و مىتاخت . رئيس قطب الدين ناگهان بر سر او تاخته و اسباب جمعيت او را پريشان ساخته و بابا كه رايات نخوت و شوكت مىافروخت خود را به لطايف حيل به طرف هندوستان انداخت و رئيس قطب الدين التماس نموده بود كه ضبط و دارايى آن مملكت به مفوّض باشد . ميرزا ابو القاسم بابر فرمود كه حكومت تمام آن ولايات تعلق با ميرزا خليل دارد . هرچه او صلاح داند صواب همان خواهد بود .
و قاصد امير خليل آمده عرضه داشت كه به قوت دولت قاهره تمام مملكت نيمروز مسخر شده اكنون شهر زمين داور كه مركز دائرهء آن ولايت است مفتوح گشت و ملك سلطان محمد كه سردار ايل والوس نكودرى « 251 » است انقياد نموده در سلك بندگان درگاه جهانپناه منتظم است . ميرزا ابو القاسم بابر فرستاده را كمر شمشير و كلاه نوروزى و دگلهء طلادوزى عنايت نمود و تشريفات خاصه براى امير خليل ارسال نمود و نشان همايون ارزانى داشت . مضمون آنكه « عنايت پادشاهانه مصلحت آن مملكت به عهدهء كاردانى او گذاشت . هر صورت كه در آينهء خاطر او روى نمايد هر آينه بايد كه بر آن وجه عمل نمايد .
و درين ايام حسن سپرباف نام سبعى شيعى در دار السلطنهء هرات سب شيخين كرد و او را گرفته زبان او را سوراخ كردند و چون در مجلس شرع شريف گناه او ثابت شد مصلوب گشت .
و ميرزا ابو القاسم بابر عزم بزم و نشاط انبساط فرمود و مجلس عيش و عشرت نمودار باغ جنت ترتيب نمود و چند روز آن بزم دلافروز رشك خلد برين و
هامش
( 250 ) . مرغى است كه به دام بندند آن را تا ديده ديگر مرغان بيايند و همين صواب است نه ملوحدلوح تلويحا اشار من بعيد مطلقا بأى شى كان .
( 251 ) . براى نكودريان ر ك به هاورث ج 3 به امداد فهرست خصوصا به ص 388 به بعد حاشيه براى اين بحث كه قراوناس و نكودريان يكى هستند .