تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 768

مساهمون:

ص٧٦٨
فتنه را تاب مىداد و به خم كمند جعد « 247 » بر بند دل و جان عاشقان به يغما مىبرد . سنبل گل پرستش به سلسلهء مشكين پاى دل مسكين مىبست و غمزهء نرگس نيم مستش به الماس نيش مژگان رگ جان مىگشاد . اما در دل مىنشست . آفتاب از تاب عارض دل‌افروز او در خوى خجلت شرمسار و ماه از فروغ مهر رخسار او در تب غيرت نحيف و زار . سرو سهى از اعتدال قامت آن سرو آزاد به‌سان بنده شرمنده و شمشاد از لطايف آن قد صنوبر خرام بنفشه‌وار سر به پيش افكنده . ميرزا ابو القاسم بابر به سبب آن‌كه آن محبوبه خصم داشت ، همت عالى او را نمىگذاشت كه بىرخصت شرعى تصرف نمايد و دامن طبيعت به لوث شهوت آلايد . در عشق آن شمع چون پروانه مىسوخت و مىساخت و شب و روز در آتش محبت او چون موم مىگداخت . عاقبت امرا خصم او را به مبلغها راضى ساختند تا او را طلاق داد و بعد از انقضاى عده نكاح كرده جشنى پادشاهانه ترتيب نمودند و بزم خسروانه مهيا فرمودند . از فروغ چهرهء ساقى بزم طرب گلزار بود و از تاب شراب ناب رخسار خوبان به سان لاله‌ها سيراب مىنمود . مغنى به نغمهء چنگ خوش‌آواز چون چنگ باز مرغ از روى هوا فرود مىآورد و به سماع تررود از سر بلبلان شوريده علت سودا بيرون برد و ميرزا ابو القاسم بابر دست دريا نوال به بذل اموال برگشاد و جهان را از بزم جمشيد و جشن فريدون ياد داد و عالميان از امواج دست دريا عطا حظى مستوفى گرفتند و خواص و عوام از مائدهء انعام و فائده اكرام نصابى وافر و نصيبى وافى يافتند . و درين سال ، مولانا شمس الدين محمد * عرب را از دار السلطنهء هرات اخراج كردند و شرح اين سخن آن است كه مولانا محمد عرب درويشى نيك اخلاق بود و دامن عرض خود را با غراض دنيوى كمتر آلود . اما رياست‌جوى بود و سخن فريبنده داشت و مردم هرات دربارهء او اعتقادى داشتند و هميشه در كوچه‌ها و بازارها پياده سير و طواف مىفرمود و به هركس مىرسيد در مقام پرسش و دلجويى مىبود و خواهان آن‌كه اكابر جهان و مفاخر زمان معتقد و منقاد او باشند . مدتى در زمان
هامش
( 247 ) . بربند به معنى باهر است ( فرهنگ آنندراج ) و در اشتنگاس به معنى مجموع هم هست » .