حضرت خاقان سعيد اين طريقه مسلوك داشت و بعد از آن حضرت ، در زمان شاهزادگان همين نوع به سر مىبرد و روز به شب مىآورد و چون ميرزا ابو القاسم بابر بر سرير سلطنت متمكن گشت ، خدمت مولوى را در خاطر مىگذشت كه آن پادشاه زيادت از زيادت ملتفت احوال او خواهد بود و او خود اصلا و قطعا ميل صحبت مولوى نفرمود و مولانا را به اقتضاى وساوس شيطانى و استدعاى هواجس نفسانى عزم آن شد كه در تغيير دولت سعى بليغ نمايد و مردم را متنفر سازد به اميد آنكه علاء الدوله به ولايت خراسان باز آيد و مردم را به جانب ميرزا علاء الدوله دعوت مىنمود و به سلطنت او ترغيب مىفرمود و از دولت ميرزا ابو القاسم متنفر مىساخت و از هر طرف آوازهء دروغى در مىانداخت و ندانست كه چراغ آفتاب به دم افسونگران فرو ننشيند و نور ماهتاب به فرياد هرزه درايان زوال نبيند و درين ولا ، سيد عبد اللّه نامى در شيوهء سپاهيان از جانب لرستان به اين ولايت آمده با خدمت مولوى همداستان شد و هم درين اثنا ، شخصى را گرفتند كه به رسم جاسوسى از پيش ميرزا علاء الدوله آمده بود و جهت سيد و مولانا مكاتبات آورده . چون شرح اين احوال به سمع شريف ميرزا ابو القاسم بابر رسيد و بعد از تحقيق و تفتيش صورت واقعه يقين شد ، مولانا محمد عرب را به طرف سيستان فرستادند و سيد عبد اللّه را به جانب اندخود بردند و جاسوسك را بر دار كردند .
بيت
بدانديش هم در سر شر شود * چو كژدم كه با خانه كمتر شود
ذكر آمدن ايلچيان اطراف ممالك و شرح باقى واقعات و ساير حالات
ميرزا ابو القاسم بابر ، زمستان اين سال ، در مركز دايرهء جلال و منشاء سلطنت و اقبال ، يعنى دار السلطنهء هرات قشلاق فرمود و پيوسته از احوال ملوك اطراف و