ولايت مازندران چند سردار كه سر فتنه داشتند به دست آورده بعضى را به قتل رسانيد و باقى را شصت بريده « 241 » در قلعهء عماد محبوس گردانيد و داروغهاى آنجا مقرر كرده بود كه هر شب يكى از ساكنان قلعه محبوسان را طعام داده محافظت نمايند و اهل قلعه ازين جهت به تنگ آمده بودند . شبى شخصى كه محافظت محبوسان نوبت او بود سخن عجز و درماندگى خود با محبوسان گفت . ايشان او را گفتند گناه تست . اگر تو با ما يار شوى هيچكس برابر تو نباشد و سخن اتفاق و خروج درميان آورده مصحف مجيد حاضر ساختند و سوگند خورده فى الحال بندها برگرفتند و تيغها كشيده بر سر داروغه رفتند و او شب همه شب شراب خورده چون بخت بد در خواب غفلت غنوده بود . ناگاه از گفت و شنيد اين واقعه او را آگاه ساختند و او خود را قفاى خانه در چهارديوارى انداخت و مازندرانيان به او رسيده و سر او را گوش تا گوش بريده بعضى نوكران را كه ازيشان بيمى بود به قتل رسانيدند و باقى را بيرون كرده چنان قلعهاى را مضبوط گردانيدند .
و چون ميرزا ابو القاسم بابر شرح اين واقعه شنيد به غايت متغير گرديد . اما از كمال وقار زيادت التفات ننمود و فرمود كه كوتوال آنجا همانا با رعايا كه در حوالى قلعهاند بدمعاشى كرده باشند . آه دل مظلومان او را گرفت . اكنون كسى مىبايد فرستاد و مازندرانيان را استمالت داد و بدين مهم صاحب اعظم خواجه عماد الدين استرابادى متوجه شده و با مازندرانيان ملاقات كرد و ايشان اظهار بندگى و فرمانبردارى نمودند . اما كردار موافق گفتار نبود .
مصرع
خوش وقت آن كسى كه دلش با زبان يكى است
و چند ماه قلعه در تصرف ايشان بود . عاقبت عنايت حق تعالى آن مشكل آسان و آن عقده را حل ساخت و مازندرانيان مجروح و مطروح شده قلعهء عماد مفتوح گشت .
هامش
( 241 ) . شست نر انگشت است .