پرداخت و پيش پادشاه درآمد . طبقى تنبول در دست و كتارهاى چون برق در زير آن نهان . پادشاه را گفت مجلس مرتب شده موقوف مقدم همايون است . پادشاه به موجب فرمودهء ارباب الدول ملهمون گفت مزاج من ناخوش است . شما خوش باشيد كه من نمىآيم .
بيت
باز به بط گفت كه صحرا خوش است * گفت شبت خوش كه مرا جا خوش است « 384 »
برادر نامهربان چون از آمدن پادشاه مأيوس شد كتاره برآورده فرود آورد و چند زخم عظيم زد . چنانچه پادشاه در قفاى تخت افتاد . آن غدار پادشاه را كشته انگاشته از معتمدان خود كسى را بازداشت كه سر پادشاه را جدا سازد و خود بيرون آمده بر ايوان درگاه برآمد و آواز برآورده كه پادشاه و برادران و فلان امير و به همان وزير و باقى سرداران را كشتم و اكنون پادشاه منم و چون معتمد او به قصد سر پادشاه پيش تخت رفت ، پادشاه كه در قفاى تخت افتاده بود ، تخت را چنان بر سينهء آن غدار زد كه بر قفا افتاد و با يكى از جانداران « 385 » كه از هول واقعه در گوشهاى پنهان شده بود غدارك را به قتل آورد و از راه حرم بيرون آمد و برادر بر سر ايوان همچنان مردمان را به پادشاهى خود مىخواند . پادشاه آواز داد كه من زنده و سلامتم .
بگيريد اين حرامزاده را . رعيت جمع شده در حال او را فرود آوردند و به قتل رسانيدند و به طلب باقى برادران و ساير امرا فرستاد . همه را كشته بود مگر دنايك وزير كه پيش از اين واقعه به طرف سيلان رفته بود . پادشاه قاصدى به طلب او دوانيد و او را از حقيقت آن واقعه آگاه گردانيد و هركه را در آن قضيه شائبهء موافقتى بود از بنياد
هامش
( 384 ) . خمسهء نظامى ( مخزن الأسرار ) ص 36 .
( 385 ) . جاندار ، سلاحدار و نگهبان جان ( فرهنگ آنندراج ) نيز ر ك به دائرة المعارف اسلام .