نموده نزديك خود نشاند و نشان همايون را ستانده سپرد و كلمه چى را گفت خاطر ما خوشوقت گشت كه پادشاه بزرگ براى ما ايلچى فرستاد و چون فقير از گرمى [ هوا ] و تعدّد جامهها عرق بسيار كرده بود پادشاه كرم و مرحمت نمود و بادزنهء خطايى كه در دست داشت عنايت فرمود و طبقى آوردند . در او دستهاى تنبول و بستهاى پانصد فنم و مقدار بيست مثقال كافور جودانه « 378 » و اجازت يافته به وثاق آمد .
علوفهء هرروز دو گوسفند و چهار جفت مرغ ، پنج من برنج و يك من روغن و يك من شكر و دو ورهه زر آورده بودند و همچنين هرروز مىآوردند و هفتهاى دو نوبت آخر روز مىطلبيد و احوال خاقان سعيد مىپرسيد و هرنوبت بستهاى فنم و دستهاى تنبول و چند مثقال كافور مىآوردند و كلمه چى را مىگفت پادشاهان شما ايلچى را دعوت دهند و خوان نهند . چون ما و شما طعام يكديگر نمىخوريم .
مصرع
اين بستهء زر دعوت ايلچى باشد
تنبول برگى است * مانند برگ نارنج ، درازتر و در هندوستان و اكثر بلاد عرب و مملكت هرموز آن برگ را بسيار معتقد باشند و واقع كه جاى اعتقاد است و بيان تناول آنچنان است كه مقدارى فوفل كه آن را سپارى نيز گويند شكنند و در دهان نهند و يك برگ تنبول را كه برابر ارزنى آهك تر كرده برو مالند پيچيده در دهان نهند و همچنين تا چهار برگ در دهان مىنهند و مىخايند و گاهى كافور به آن ضم مىكنند و گاهى آب دهان سرخ شده مىاندازند . رخسارها برافروزد و سرخوشى مانند شراب تصّور شود و گرسنگى را تسكين دهد و سير را راغب طعام سازد و بوى دهان ببرد و دندان محكم كند و در تقويت و انگيز صحت شرحپذير و
هامش
- اعتراض اين است كه در سنهء 1443 او را « به غايت جوان » چطور مىتوان نوشت . اما شايد كلمهء به غايت جوان ، اين همه اشكال را ندارد ( ر ك به اضافات ) .
( 378 ) . كافورى بود بسيار خوشبوى كه آن را خورند ( فرهنگ آنندراج ) .