تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
ساخته دختر را به تجمل تمام به حرم آورند و بعد از آن او را كسى نبيند . اما به غايت عزيز و مكّرم باشد .

قصهء قصد « 382 » پادشاه بيجانگر و شرح آن

در آن زمان « 383 » كه حاوى اوراق هنوز در شهر كاليكوت بود ، در شهر بيجانگر قصهء غريب و صورتى عجيب روى نمود و شرح آن‌چنان است كه برادر پادشاه وثاقى نو ساخت و پادشاه و اركان دولت را طلب داشت و عادت كفار آن است كه در حضور يكديگر طعام نخورند . متعينان را در ديوان بزرگ نشانده هرزمان خود مىآمد يا كسى مىفرستاد كه فلان بزرگ آيد تا دعوت خورد و در اين حال ، هرچند دهل و نقاره و برغو و نفير كه در شهر بود جمع آورده به قوّت و صلابت مىزدند . هركس را كه مىطلبيد به خانهء معين درمىآورد ، دو غدّار ستمكار از كمينگاه قفاى در بيرون آمده و كتارها در آن شخص نهاده پاره‌پاره مىكردند و اعضا بل اجزاى او را برداشته ديگرى را مىطلبيد و هركه در آن قتلگاه درآمد ، چون مسافران راه آخرت ، از كسى خبر نيامد و زبان زمان بر آن خون گرفته مىخواند كه مصرع
بازآمدنت نيست چو رفتى رفتى
و از آواز دهل و شور و شغب هيچ آفريده غير معدودى چند از اين حال خبر نداشت تا هركه را اسمى و رسمى بود از ميان برداشت و مجلس را همچنان گرم گذاشته متوجه درگاه پادشاه شد و جمعى نگاهبانان كه بر درگاه بودند همه را به چرب‌زبانى دعوت كرده در پى ديگران روان ساخت و درگاه را از مستحفظان باز
هامش
( 382 ) . سيوئل بر صفحه 72 به بعد اين قصه را درج كتابش نمود . و بر ص 303 يك روايتى ديگر هم دارد اين قصه را . ( 383 ) . يعنى از اواخر جمادى الأخرى تا اوائل ذى حجه سنه 846 - از اوائل نومبر سنهء 1442 تا اوايل اپريل 1443 .