اهل حرفهء هرجماعت دكانها متّصل يكديگر دارند جوهريان مرواريد و الماس * و ياقوت و زمّرد در بازار آشكارا فروشند و مرواريدهاى آبدار و درهاى شاهوار كه غوّاصان درياى بصارت شبيه و نظير آن نديده و نشنيده جوهرى ملك هرحبّهاى را از آن حبة القلب بها درميان آورده و از غيرت هردانهء آن آتش در خرمن ماه چهارده افتاده آن كرّهء نقرهء خنگ دريايى كه جولانگاه او تاج شاهان است و ميدان آن كف دست بحر نوال سلطان ، زادهء كان نه ، امّا مدام در دكان قرار و آرام او و صاحب عزلت نه ، اما در گوشها مقام او . ياقوتهاى رمانى كه از غيرت رنگ او دل نار خون شده و از شرم فروغ او جرم آتش در سنگ نهان گشته مهر خورشيدش به صد خونجگر پرورده و كوه سنگين دلش درون سينه به صد ناز برآورده . آتشى است كه از هيچ آب فروغ او نميرد ، آفتابى كه از كسوف تغيير نپذيرد . الماسهاى پيكانى كه سهمش از كمان رعد چون برق رخشان جسته و به هرجا رسيده سوخته و خسته در بريق و لمعان زبان سنان آفتاب نزد او الكن و در حدّت و شدّت حسام بهرام پيش او پارهء آهن . عجب نباتى كه در دل حرقت زهر هلاهل اندازد و طرفه زيتى كه چراغ جان را بىتاب و فروغ سازد و او را به جو فروشند ، اما دربها صد برابر طلاست و به ظاهر رونقى ندارد ، اما شعاع باطنش رشك زهرهء زهر است . زمردهاى سبز ريحانى كه در نظارهء آن چشم بينندگان حيران است و از صورت آن معنى الخضرة تزيد البصر بر مردمان اعيان و اعيان جهان از مشاهدهء لطافت آن انگشت تعجب در دندان ، طراوت رنگ ترش در چهار فصل بر يك آب ، سبزهء نورسته از نضارت آن در لرزه و تاب و در آن فضاى دلگشا « 358 » و درگاه سلطنتپناه آبهاى روان بسيار و جويهاى خوب از سنگ تراشيدهء هموار .
و بر دست راست ايوان سلطان ديوانخانهاى « 359 » ساخته * به غايت معظم ، صورت
هامش
( 358 ) . ر ك به لانگ هرست ص 32 به بعد و 57 به بعد .
( 359 ) . ر ك به سيوئل ص 91 ج 2 براى تعيين اين عمارت در خرابهء عمارات بيجانگر .