بىتوقف آنكس را بكشند و گاو را چنان عزيز دارند كه خاكستر سرگين او بر پيشانى مالند لعائن اللّه تترى . « 340 »
فى الجمله فقير اجازت يافته از كاليكوت بيرون آمد و به كشتى از بندر پندرانه * كه داخل مليبار است گذشته به بندر منگلور كه سرحد مملكت بيجانگر است رسيد و دو سه روز آنجا بوده بر خشكى روان شد . در سه فرسنگى منگلور بتخانهاى ديد كه در همهء جهان نظير آن نباشد . مربعى متساوى الأضلاع تخمينا ده گز در ده گز در ارتفاع پنج گز ، مجموع از روى ريخته ، چهار صفّه و در صفهء پيشگاه بتى به صورت آدمى تمامقد از طلا ساخته و دو ياقوت احمر در دو چشم او چنان لطيف پرداخته كه بعينه گوئى نگاه مىكند ، در غايت دقت و كمال صنعت .
و از آنجا گذشته هرروز به قصبهاى و ديهى معمور عبور مىشد تا كوهى پيش آمد كه دامنش بر سر آفتاب سايه مىانداخت و تيغش نيام از گردون بهرام مىساخت . كمرش از نگينهاى كواكب ثواقب جوزا مرصع و سرش از افسر مكلل اكليل ملمّع .
بيت
ز بس كه با كمر او مساس كرد فلك * تنش تمام چو برگ بنفشه گشت كبود
و پايان آن كوه به درختان انبوه و اشجار خاردار چنان فراوان كه هيچوقت سواد آن از پرتو شمع آفتاب عالمافروز منوّر نشده و ابر جهانپرور بر تربيت آن خاك دست نيافته .
و از اين كوه و بيشه گذشته به قريهء بيلور « 341 » كه بنيان و خوبانش نمودار حور و قصور بودند رسيد و در اين بيلور بتخانهاى است چنان بلند كه از چند فرسنگ
هامش
( 340 ) . تترى ( بهجاى وترى از وتر ) به معنى يكيك پس يكديگر ( فرهنگ آنندراج ) .
( 341 ) . غالباpendurمراد است به قول سيوايل بر ص 880 .