احمر ساخت و طبع فسرده را كه مانند خانهء فقير از نقود هنر خالى بود معدن جواهر زواهر و بحر لآلى متلالى گردانيد .
بيت
به تدريج و قرار و انتظار و تربيت گردد * مه نو بدر و باران درو خون مشك و حجر گوهر « 213 »
و شايد كه خامهء عنبرين شمامه شمهاى از آثار تربيت و عاطفت آن حضرت در سالهاى آينده ادا نمايد .
بيت
به حسن تربيت و آفتاب عاطفتش * شدم وحيد زمان گرچه بودم از آحاد
بيش از اين خودستايى و هرزهسرايى از ادب نيست .
بيت
ادب آن است كه گر تاج بود بر سر تو * خويش را خاك سگان در جانان دانى
ذكر بقيهء قضيهء والى هرموز كه قلم دو زبان به وعدهء شرح و بيان آن زبان داده بود
در سال گذشته مسطور است ، والى هرموز پادشاه سيف الدين به درگاه سلاطينپناه آمد و از سلطان بحر و بر التماس لشكر نمود و آن حضرت ملتمس او را مبذول فرمود و فرمان آفتاب اشراق به ممالك فارس و عراق فرستاد كه سرداران آن
هامش
( 213 ) . از قصيدهء اول عبد الواسع جبلى است . ر ك به نسخهء كلياتش در كليهء پنجاب ورق 2 ب .