تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
بىپرتو جمال عزيزش برادران * افتاده‌اند جمله چو يوسف به چاه غم در پيش طبع روشن او تيره بود و خار * آيينهء سكندر و آيين جام جم خط خاك كرد بر سر و كاغذ به باد رفت * جدول به خون نشست و سيه شد رخ قلم سنجق بريده پرچم و بركنده طوق موى * گيسو گشاده بيرون و افتاده چون علم سرناى و ناى با دل صدپاره همچو كوس * در ناله و فغان و نفيرند دم‌به‌دم بىمجلس مروح او چنگ و عود و نى * گويند اين رموز به نوبت به زيروبم شهزاده بايسنغر عالىجناب كو * جمشيد را چه آمد و افراسياب كو امروز بىدو گوهر آن گوش ، چون سحاب * افتاده از دو ديدهء مردم در خوشاب بىاو نمانده در همه آفاق روشنى * عالم سياه شد چو فرورفت آفتاب در بر فكنده ماه لباس سياه شب * افتاده آسمان چو دل من در اضطراب بىدست شاه جمله سيه‌پوش گشته‌اند * شاهين و چرخ و باز در اين بوم چون غراب دلها خراب گشت از اين درد واحدى * تاريخ اين قضيه طلب از « دل خراب »