مرثيه
چندانكه چرخ گشت به دوران روزگار * نقش وفا نيافت بر ايوان روزگار
همكاسهء شراب فنا بايدش شدن * هركس كه خورد لقمهاى از خوان روزگار
در دفتر زمانه برات نجات نيست * اين مردمى مجوى ز ديوان روزگار
از پا فتاد رستم دستان و جان نبرد * از دست مكر و حيله و دستان روزگار
از روزگار جامهء جان چاك شد دريغ * دستم نمىرسد به گريبان روزگار
در روزگار هيچ حياتى نمانده است * گويى كه رفته است ز تن جان روزگار
دل در جهان مبند وگر نيست باورت * بنگر يكى به حالت سلطان روزگار
جمشيد وقت بود و فريدون اين زمان * داود عهد بود و سليمان روزگار
خرگاه بىطراوت و افتاده تخت خوار * گويند هرزمان چو من اعيان روزگار
شهزاده بايسنغر عالىجناب كو * جمشيد را چه آمد و افراسياب كو
خورشيد زرد گشته و لرزان از اين عزاست * اى ابر خونگرى اگرت ذرهاى حياست