تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
مرثيه
چندان‌كه چرخ گشت به دوران روزگار * نقش وفا نيافت بر ايوان روزگار همكاسهء شراب فنا بايدش شدن * هركس كه خورد لقمه‌اى از خوان روزگار در دفتر زمانه برات نجات نيست * اين مردمى مجوى ز ديوان روزگار از پا فتاد رستم دستان و جان نبرد * از دست مكر و حيله و دستان روزگار از روزگار جامهء جان چاك شد دريغ * دستم نمىرسد به گريبان روزگار در روزگار هيچ حياتى نمانده است * گويى كه رفته است ز تن جان روزگار دل در جهان مبند وگر نيست باورت * بنگر يكى به حالت سلطان روزگار جمشيد وقت بود و فريدون اين زمان * داود عهد بود و سليمان روزگار خرگاه بىطراوت و افتاده تخت خوار * گويند هرزمان چو من اعيان روزگار شهزاده بايسنغر عالىجناب كو * جمشيد را چه آمد و افراسياب كو خورشيد زرد گشته و لرزان از اين عزاست * اى ابر خون‌گرى اگرت ذره‌اى حياست