تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
رفت آن‌كه بود جامهء شاهى به قدّ او * برلاس اگر پلاس به بر مىكند رواست او بود روشنايى چشم و چراغ ملك * شمعى چون او زدودهء چنگيز خان نخاست روباه فتنه باز برآورد سر ز خواب * آن شاه شير حملهء بيدار دل كجاست خنجر به خود فروشد و شمشير خون گريست * پشت كمان شكست و نشد كار تير راست بىجان شده نيزه و پيچان شده كمند * قد فلك ز بار مصيبت چنين دوتاست كاخ و سرا به همت عالى تمام كرد * بگذاشت اين سرا و كنون شاه آن سراست باغ سفيد همچو هنر بىفروغ شد * اين هم نشان طالع و بخت سياه ماست جمعند اهل بار ولى نيست شاه بار * وز هرطرف به ناله و فرياد اين صداست شهزاده بايسنغر عالىجناب كو * جمشيد را چه آمد و افراسياب كو شهباز روح او چو برآمد به صبح‌دم * در كام روزگار فروبست صبح‌دم با صد هزار ديدهء روشن سپهر پير * بر وى همى گريست در آن وقت صبح‌دم شاهان روزگار و اميران نامدار * گشتند بىوجود شريفش همه عدم