و امير محمد درويش كه داروغگى دار السلطنهء هرات مفوّض جانب او بود و شرف قرابت نسبت با حضرت ثابت داشت جهان فانى را به ضرورت گذاشت و آن حضرت منصب او را به ولد او امير سلطان « 145 » ابو سعيد كه جوانى رشيد بود عنايت فرمود . و در آخر همين سال ، از جانب آذربايجان و عراق خبر آمد كه امير شاه محمد * ولد امير قرايوسف را امير بابا حاجى همدانى به قتل آورد و در تمام آن ممالك گرد فتنه برخاست .
مصرع
دست فلك تيغ جفا آخته
وقايع سنهء سبع و ثلاثين ذكر وفات شاهزادهء عالىجناب ميرزا بايسنغر بهادر
از معظم وقايع اين سال ارتحال سلطان عالىجناب غياث السلطنة و الدين ميرزا بايسنغر بود و در اين ولا ، بعضى از آيين پادشاهى و قوانين شاهنشاهى و حسن فضايل و لطف شمايل و ادراك كامل و فطانت شامل آن جناب به قلم تحرير و نقش تقرير نقشپذير خواهد شد . *
ميرزا بايسنغر پادشاهى بود به رفعت منقبت و قوت سلطنت از تاجداران روزگار و تختنشينان جم اقتدار افسر مثال بر سرآمده و به قدم همت بلند فرق فرقد را تختآسايى سپر گردانيده هلال كه در علو منزلت با سپهر برين پهلو مىسايد در قصر جلال او سزاوار صفّ نعال آمد و خورشيد كه با شمشير آتشبار ممالك شرق و غرب مىگشايد ، به سلاحدارى صفدران ذرّات عدد او افتخار نمود . هماى همايون عدلش در بسيط جهان چنان پروبال گشود كه از جلاجل باز كبك درى دانه به منقار بيرون آورد و سحاب دست سخاپرورش چنان گوهربار شد كه صحن زمين از عكس جواهر گوناگون بهسان سقف گردون گشت . نسيم كرمش اگر بر اشجار
هامش
( 145 ) . روضة الصفا ( ج 6 ص 213 ) : على سلطان .