با گوشت گوسفند آميخته . مسلمانان ما نخوردند .
و پادشاه سوار شد بر اسب سياهى بلند چهار دست و پا سفيد كه ميرزا الغ بيك فرستاده بود ، عباى زربفت بر اسب انداخته و دو اختاجى از چپ و راست جامههاى زربفت پادشاهى پوشيده جلا « 92 » و اسب گرفته و اسب آهسته آهسته يكيك قدم بر مىداشت و پادشاه قباى سرخ زربفت پوشيده و از اطلس سياه غلافى دوخته و ريش در غلاف كرده و هفت عدد محفهء خرد سرپوشيده در عقب بر گردن گرفته و در درون محفهها دخترانى كه با پادشاه در شكار بودند مىآوردند و يك محفهء بزرگ هفتاد كس برداشته مىبردند و مقدار انداختن يك تغمار از يمين و يسار از پادشاه دور ، سواران صف زده هيچكس يك قدم پيش و پس نمىنهاد و صفها چندانكه چشم كار مىكرد ، هرصفى از ديگرى بيست قدم دور تر تا در شهر صف زده مىرفتند و در ميان ، پادشاه ، با ده داجى و مولانا قاضى ولىداجى و جانداجى مىرفت .
قاضى پيش آمد و ايلچيان را گفت فرود آييد و چون پادشاه رسد سرنهيد . چنان كردند . پادشاه فرمود كه سوار شويد . ايلچيان سوار شده همراه شدند . پادشاه گله آغاز كرده با شادى خواجه گفت تحفه و بيلاك و اسب و جانور كه به هديه فرستند بايد كه به غايت خوب باشد تا موجب ازدياد محبت گردد . اسبى كه تو آورده بودى در شكار سوار شدم . از غايت پيرى مرا انداخت و دست من درد مىكند و كبود شده .
بسيار طلا انداختهام تا اندكى درد تسكين يافته . بعد از آن شانقارى طلبيده و يك كلنگ پرانيد و شانقار گذاشته رسيد و سه لگد زده گرفت و پادشاه فرود آمد و صندلى در زير پاى او نهاده بر صندلى ديگر نشست و سلطان شاه را آن شانقار داد و شانقار ديگر به سلطان احمد داد و شادى خواجه را نداد و سوار شد و نزديك شهر ، خلايق بسيار بيرون آمده پادشاه را به زبان خطايى دعا مىگفتند و به تجمل تمام به شهر درآمد و ايلچيان به وثاقها رفتند .
هامش
( 92 ) . همان كلمه كه امروز « جلو » تلفظ مىشود به معناى دهنه .