ايلچيان سوار شده در راه شنيدند كه پادشاه روز ديگر مىآيد . از راه برگشته به وثاق آمدند و شانقار كبود سلطان احمد مرده بود و سجين آمد كه امشب در بيرون باشيد تا سحرگاه پادشاه را توان ديد . چون سوار شدند بر در يام خانه مولانا قاضى ايستاده بود به غايت ملول . از ملالت استفسار نمودند . پنهان گفت اسبى كه حضرت شاهرخى فرستاده و پادشاه در شكار بر آن سوار بود ، پادشاه را انداخته و از اين جهت قهر كرده حكم فرمود كه ايلچيان را مقيد به شهرهاى شرقى ختاى برند . ايلچيان بسيار ملول و محزون گشته وقت سنت بامداد سوار شدند تا نيم چاشت مقدار بيست مره رفتند و به اردوى پادشاه كه شب فرود آمده بود رسيدند .
مقدار پانصد قدم در پانصد قدم ديوارى چهار قدم عرض ده گز بلندى هم در آن شب درآورده بودند - و ديوار قالبى در خطاى زود مىسازند - و دو دروازه گذشته بودند و از پس ديوار كه خاك برگرفتهاند خندقى شده بود و بر دروازهها مردان كارى با سلاح بازداشته و بر گرد خندق ، مردان با سلاح تا روز مىگشتند و در درون آن از اطلس زرد و دو چتر مربع هريك بيست و پنج گز به چهار ستون برپاى كرده و در گرد آن خيمهها و سايبانها از اطلس زرد زرافشان .
و چون مقدار پانصد قدم به اردو رسيدند ، مولانا قاضى فرموده ايلچيان پياده شده هم آنجا باشند تا پادشاه برسد و خود پيش رفت . چون پادشاه رسيده فرود آمد لىداجى و جانداجى كه به زبان خطا سراى ليدوخيكفو مىگفتند ايستاده بودند و پادشاه در بحث گرفتن ايلچيان بود . لىداجى و جانداجى و مولانا يوسف قاضى سر بر زمين نهاده درخواست كردند و گفتند اينها را گناه نيست . اگر پادشاهان ايشان اسب خوب يا بد فرستند ، بر پادشاه حكم نمىتوانند كرد و اگر اينها را پارهپاره كنند پادشاهان ايشان را تفاوت نكند و نام پادشاه به بدى برآيد و گويند پادشاه خطاى با ايلچيان بىرسمى كرد . پادشاه را سخنان نيكخواهان پسنديده آمد و مولانا قاضى شادمان گشته ايلچيان را بشارت رسانيد و گفت كه حق تعالى بر اين غريبان رحم كرد و پادشاه مرحمت فرمود و شيرهها آوردند كه پادشاه فرستاده بود : گوشت خوك
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
ص٣٤٦