حكم قتل نيست . هركس گناه كرد گناه او را بر تخته پارهاى نوشته در گردنش آويختند با زنجير و دو شاخه و هرچه حدّ گناه اوست در كيش كافرى و به جانب خانبالق پاى تخت روان كردند اگر يك ساله راه است جايى نمىتواند بود تا به آنجا نرسد .
بعد از آن ايلچيان را نزديك تخت بردند به مسافت پانزده گز و اميرى زانو زده ، به خط خطايى احوال ايلچيان نوشته برخواند . مضمون آنكه از راه دور از پيش حضرت شاهرخى و فرزندان او ايلچيان آمدهاند و براى پادشاه تبركات آورده و به پاى تخت به سر زدن آمدهاند . مولانا حاجى يوسف قاضى كه از امراى تومان و مقربان پادشاه بود و از دوازده ديوان پادشاه يكى تعلق به او مىداشت پيش آمد با چند نفر از مسلمانان زباندان و ايلچيان را گفتند اول دوتاه شويد و بعد از آن سر بر زمين نهيد . سه كرت ايلچيان سر نهاده پيشانى بر زمين نرساندند . بعد از آن مكتوب حضرت شاهرخى و جناب بايسنغرى و باقى شاهزادگان و امرا را در پارچهء اطلس زرد پيچيده به دو دست بلند گرفتند و قاعدهء اهل خطاى آن است كه هرچه تعلق به پادشاه دارد در زرد مىپيچند . مولانا قاضى آمد و آن مكاتيب ستده به خواجهسراى كه پيش تخت پادشاه بود داد و خواجهسراى پيش پادشاه برد و پادشاه گرفت و گشاد و ديد و باز به خواجهسرا داد و پادشاه از صندلى فرود آمده بر تخت نشست و سه هزار جامه آوردند : هزار دگله و دو هزار قبا . و خويشان و فرزندان را قبا پوشانيد و هفت نفر از ايلچيان نزديك او آوردند : شادى خواجه و گوگجه و سلطان احمد و غياث الدين و ارغداق و اردوان و تاج الدين . و ايشان زانو زده پادشاه احوال حضرت شاهرخى پرسيد و بعد از آن پرسيد كه قرايوسف ايلچى مىفرستد و مال مىآورند ؟
گفتند آرى و داجيان نيز ديدند كه ايلچيان او آمده بودند و مال آورده . ديگر پرسيد كه نرخ غله آنجا گران است يا ارزان و نعمت فراوان ؟ گفتند غله ارزان است و نعمت فراوان . گفت : آرى . چون دل با خداى راست است حق تعالى نعمت فراوان ارزانى داشته . ديگر گفت ايلچى مىخواهيم به قرايوسف فرستيم كه آنجا اسبان
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
ص٣٣٨