جوشان چو اژدها وز آسيبشان به كوه * در سنگ سال و مه چو كشف اژدها نهان
هريك بهجاى جامهء ديبا و جام مى * در بر فكنده جوشن و بر كف نهاده جان
ميمنه و ميسره آراسته روى به خصم آوردند و قريب نيم فرسنگ پيش رفتند و ناگاه سپاه تركمانان با ساز و عدّت فراوان پيدا شد .
قطعه
خونخواره لشكرى چو ستاره به انبهى * صفها كشيده بر صفت راه كهكشان
بگذاشته حيا و كم انگاشته حيات * برداشته حسام و برافراشته سنان
و از طرفين بهسان تعبيهء شطرنج بر بساط آوردگاه صفآرا گشتند و از مردان جنگى فضاى صحرا تنگى گرفت و از شدّت و صلابت آن دو گروه كوه ستوه پذيرفت . هردو لشكر چون دو درياى اخضر در تمّوج آمدند و چون دو كوه پولاد ، از صرصر تندتر بر يكديگر حمله كردند .
قطعه
پس هردو طايفه به نبرد اندر آمدند * بر يكدگر كشيده همه تيغ خونفشان
اين را زمانه داده به فيروزى اقتدار * و آن را ستاره كرده به بد روزى امتحان
از هيبت بلارك چون برگ گندنا * شخص مبارزان شده چون شاخ زعفران
از صاعقه چو باطن آتشكده زمين * وز زلزله چو ظاهر فالج زده زمان
روى هوا از نيزهها دلاوران نيستان بود و در آن ميان آثار شجاعت مبارزان صولت شير ژيان مىنمود .
بيت
شهسواران در ميان نيزهها جولانكنان * چون بر اطراف نيستان حملهء شيران نر
برق خنجر بر جان دلاوران خندان و سرشك تيغ يمانى بر تن كشتگان