و از اطراف ممالك آذربايجان و اران و موغان و دياربكر و عراق عرب لشكر بسيار جمع آورد و در ولايت تبريز لشكر پياده كه هرگز معهود نبود طلب نمود و اين بدعت بر او مبارك نيايد و از تبريز بيرون آمده سپاهى عرض داد [ چون ] ذرات آفتاب فراوان و چون قطرات سحاب بىپايان .
بيت
همه بهرامطبع و كيوانهوش * همه پولادترك و آهنپوش
همه جوانان نوخاسته و سراسر به زره و جوشن و تيغ و سنان آراسته . غافل از آنكه
بيت
هركه را بخت رهبرى نكند * كوشش و جهد ياورى نكند
در اين ولا ، قرايوسف را عرض مرضى طارى شد * و بيم عظيم در صميم ضمير او جاىگير شد . از كرده پشيمان و از گفته هراسان بود . اما باوجود ندامت جلادت مىنمود و لاف قتال و جدال مىزد و دعوى سركشى و استقلال مىكرد .
قطعه
بساط حكومت بگسترده بود * ولى مهل و فرصت ندادش حيات
چنين طرفه منصوبهاى دست داد * ز يكسوى شهرخ دگر سوى مات
تا به حكم تقدير ربانى و امضاى قضاى آسمانى دنياى فانى را وداع كرده به سراى جاودانى رحلت نمود و پنجشنبه هفتم ذىقعده از اين سراى سپنج و منزل عنا و رنج به دار القرار رفت . جماعت تراكمه متفرق شده به تجهيز و تكفين او پرداختند و او را در همان خرگاه كه وفات يافته بود انداختند و هريك به طرفى رفته كار خود مىساختند . امير قرا كه مقدم امرا بود ، با قدمپاشا كه محبوبترين خواتين او