در حدود آن ولايت معين شدند و امير الياس خواجه با لشكر گران به صوب مازندران روان شد و چون خبر توجه امير قرايوسف به قصد سلطانيه معلوم شد ، آن حضرت امير ابراهيم امير جهانشاه را با بيست قشون فرستاد كه به امير الياس خواجه پيوسته به جانب رى روند و به اتفاق امرا كه آنجااند اگر امير قرايوسف متوجه شود به مقابلهء او درآيند و الّا در آن حدود و نواحى بوده اطراف ممالك ضبط نمايند . امرا به موجب فرموده عمل نمودند .
ذكر رفتن ميرزا سعد وقاص پيش امير قرايوسف
عاشر ربيع الأول ، از جانب بلدهء قم عرضه داشت اميرزاده سعد وقاص رسيد مضمون آنكه امير بسطام جاگير خبر توجه امير قرايوسف به جانب سلطانيه شنيده و پسر خود را در قلعه گذاشته پيش بنده آمد . او را گرفتهام به هرچه حكم شود عمل نمايم .
حضرت خاقان سعيد از استماع اين خبر متغير گرديد و فرمود كه ما بسطام را تربيت كردهايم و چون دشمن قصد او كند و او پناه به ولايت ما آورد او را به لشكر و مال مساعدت مىبايد نمود . چه محل قيد اوست . مىبايد كه چون فرمان رسد ، امير بسطام را به واجبى رعايت نمايد و اردشير تواچى بدين مهم مقرر شد و استمالتنامهاى به نام بسطام به مبالغهء تمام فرستاده آمد و ميرزا سعد وقاص را جمعى مفسدان گفتند كه پيشكشى همچو بسطام دارى . به درگاه امير قرايوسف بايد رفت كه همه عمر ممنون خواهد بود و شاهزادهء سادهدل به قول قومى مضلّ فريفته شده قتلق خواجه را در قم بر سر اغروق گذاشت و بسطام را گرفته با سيصد سوار در بيابان عصيان و تيه ضلال گمراه گشته متوجه امير يوسف شد و امير يوسف مقدم او را عزيز داشته به استظهار او طمع عراق عجم كرد و او را دلدارى نموده گفت :