خوارزم كرد .
و امير ايدكو خبر يافته استقبال نمود . چون لشكر او كمتر بود به راه مكر و فريب شب مراحل مىپيمود و روز پنهان مىبود . چون نزديك رسيدند امير ايدكو لشكر خود را دو بخش كرد و جمعى را فرمود كه چون به ياغى رسند جنگ پيش برند و هزيمت شده پريشان شوند و گفته بود كه نمد كهنه و جل اسب و توبره بر شكل بوقچهها بسته در وقت گريز هرطرف اندازند . چون امير قجولاى رسيد و مردم امير ايدكو جنگ پيش برده گريختند لشكر قجولاى به تصور آنكه ياغى همين بود ، از حرص الجا در قفاى هزيمتيان تاختند .
بيت
از آدمى عجب چه كه ماهى در آب نيز * جان را ز حرص در سر كار دهان كند
از طرف ديگر امير ايدكو بهادر با تيغهاى رخشان و سنانهاى درفشان رسيد .
قجولاى با آنكه لشكر او در پى ياغى رفته بود ، جز جنگ چاره نديد و كوششهاى بهادرانه و حملههاى دلاورانه كرده عاقبت به قتل آمد و امير ايدكو سر او را به خوارزم فرستاده فرمود كه توق او را برپاى كردند و نقارهچيان او نقاره مىزدند و ياغى كه در پى الجا رفته بود طوق خود را ديده جوقجوق مىرسيدند و در دام بلا افتاده گردن در ذلّ غلّ و دست در قيد بند مىدادند تا به اين تدبير هزار آدمى دستگير شدند و لشكر ايدكو غنيمت گرفته به خوارزم بازآمدند و اسيران را بندهاى گران نهاده به رعايا سپردند . مقرر آنكه از بنديان هركه گريزد نگاه دارنده را به قتل آورده محلهء او را غارت كنند و مردم شهر در زحمت افتادند .
و درين سال يعنى سنهء خمس عشر ، حضرت خاقان سعيد لشكرى نامزد خوارزم فرمود . از امراى خراسان ، امير عليكا و امير الياس خواجه با سپاه گران روان شدند و از ماوراء النهر امير موسىكا با پنج هزار سوار عازم آن ديار شد و نزديك خوارزم بههم پيوستند و در آن زمان مباركشاه پسر امير ايدكو حاكم بود و بيكيجك