هرقداق با امرا در ميان آورد . امرا گفتند او از آن نيست كه همچنين قصد او توان كرد .
مصرع
كجا هماى به دام كسى درآرد سر
امير شاه ملك با امراى ديگر سخن نگفته با خود گفت اين كار جز به دليرى نمىشود و اين سر با كسى نبايد گفت .
مصرع
گر اهل عقلى اينهمه با خويشتن بگوى
امرا را گفت يكبار ديگر اين بىدولت را نصيحت كنيد كه اگر خود فرزند [ وار ؟ ] پيش بندگى حضرت نمىروند ، دو نوكر نيك خود را فرستد تا بازگشتن را ناموسى باشد . امرا رفته و امير شيخ نور الدين با دو سوار نزديك قلعه ايستاده با ايشان سخن مىگفت . امير شاه ملك هرقداق را گفت تو مرا بهجاى برادرى بل بيشتر . اگر امروز قدم جرأت در پيش نهى و بر اين معنى كه در خاطر آمده اقدام نمايى شايد كه ظفر روى نمايد و نام دلاورى تو بر روى روزگار باقى ماند . در اين حال كه امرا بازگردند ترا پيش شيخ نور الدين بايد رفت و او چون ترا بيند هرآينه طلبيده در آغوش خواهد گرفت . چون تو نزديك رسى پياده شو . چون سر فرودآورد كه ترا در آغوش گيرد ، او را دلير و مردانه چنان در آغوش گير كه دستهاى تو بر پشت او بههم رسد .
او را محكم گرفته از اسب فروكش . او را به زير آوردن عهدهء تو و ترا نگاهداشتن عهدهء ما
و هرقداق به در قلعه رفته چون چشم شيخ نور الدين بر او افتاد آواز داد . هر قداق پياده شده چند كرّت زانو زد و امير شيخ نور الدّين خم شده و آغوش باز كرده او را در بغل گرفت . چون دست هرقداق غدار از پس پشت امير بههم رسيد ، به هر زورى كه داشت او را فروكشيد و چون بر زمين افتاد زانو بر سينهء او نهاد و شمشير از ميان كشيده دو نوكر شيخ نور الدين كه در برون قلعه بودند بر هرقداق تاختند و يكى شمشير بر بازوى او فرود آورد و هرقداق شيخ نور الدين را به زانو نگاه داشته شمشير حوالهء سوار كرد و چنان زد كه لبهاى اسب بريده شد و اسبان رم كرده شمشير بر