تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
شاه ملك با دو نوكر به در قلعه آيد تا من نيز با دو نوكر بىرسول و پيغام سخن كنيم بهتر باشد . بر اين قرار هردو يكديگر را ديده سلام كردند . كنار گرفته بوسيدند . امير شاه ملك گفت همه عالم را معلوم است كه حضرت صاحبقران ترا به منزلهء فرزندان تربيت فرموده به درجهء بزرگ امارت رسانيد و تو خود انصاف ده كه هيچ آفريده با اين خاندان اين جرأت بىحرمتى كرده كه تو مىكنى ؟ حالا الماضى لا يذكر . مصرع
كه گفته‌اند بزرگان كه از گذشته نگويند
من بر كرم حضرت خاقان سعيد اعتماد دارم كه تو اگر در مقام اعتذار آيى ترا گزندى نرسد . امير شيخ نور الدين گفت ريسمان كه بگسيخت درست نمىشود و اگر شود پيوند گره باقى ماند . بيت
رشته چو گسيخت مىتوان بست * امّا به ميان گره بماند
سخن صلح قرار نگرفت . امير شاه ملك تومان‌آغا را سلام كرده و زمان حضرت صاحبقران را ياد آورده در گريه شد و امير شاه ملك شيخ نور الدّين را گفت روز بلند شد و هوا گرم . از براى ما شاميانه و خوردنى فرست تا زمانى بياساييم . بيت
چند روزى كه در اين مرحله فرصت دارى * خوش بياساى زمانى كه زمان اين‌همه نيست
بدين سخن او را فريب داد . آه از دنياى غدار و فريب آن با يكديگر . القصّه موسى كا و امير دولتخواجه چند نوبت آمدوشد كرده سخن صلح به جايى نرسيد . امير شاه ملك چون ديد كه امير شيخ نور الدين صلح نمىكند فكر