موردستان به شهر درآمد و خواجه حسين آگاه شده سراسيمهوار از راه جعفرآباد عازم يورت گشت و امراى لشكر ميل ميرزا اسكندر كردند و ميرزا اسكندر شمشير كشيده فرمود كه دروازهء موردستان گشايند تا امرا و لشكريان درآيند و در آن شب ديجور عبور يوم النشور بر صراط ظاهر شد . روز ديگر صباح ، آن نابكار نمكحرام مخدومكش ، به جانب كرمان فرار نمود و ميرزا اسكندر جمعى را كه شرار شرارتشان زبانه كشيده بود سياست فرمود و مملكت فارس بىمانع و منازع به حكم استحقاق و حق وراثت به تحت تصرف و تسخير درآمد .
بيت
در ثنا اسكندر ثانيش گر گويم رواست * زان كه سدّ مملكت به از سكندر داشته
و امرا كه پيرمحمد ايشان را به طريق منغلاى به كرمان فرستاده بود از اين خبر متفرق گشته عازم شيراز شدند . امير صديق در راه حسين لعين را گرفته و يك گوش او بريده با خنجر به رسم نشانى پيش ميرزا فرستاد و او را به مزار شيخ سعدى قدس سره آورده بعضى از ريش و بروت او تراشيدند و آرايش خاتونانه كرده بر گاو نشاندند و كلاه دولت بر سر نهاده پيش ميرزا اسكندر آوردند . ميرزا اسكندر از او پرسيد كه چرا قصد قتل برادرم كردى . گفت اگر من قصد او كردم ترا خود بد نيامد .
ميرزا اسكندر كارد كشيده به دست خود چشم راست او را بيرون آورد و فرمود كه او را به زخم چماق هلاك كردند و سر او را به اصفهان فرستاد . تنهء شوم او را بعد از دو سه روز كه آويخته بودند سوختند و مجموع امرا پيش ميرزا اسكندر جمع آمدند .
و داروغهء يزد با آنكه نوكر قديمى خاندان عمر شيخى بود مخالفت نموده امير عبد الصمد و طاهر را گرفت . بيك ملك آغا را كه مخدومهء او بود غارت كرده از شهر بيرون راند و ميرزا اسكندر خبر يافته امير عبد اللّه و عبد الكريم و خواجه محمود خوارزمى را به محاصرهء يزد فرستاد و خود عازم اصفهان شد و در صحراى كوشك زر