كرده شاهزاده و نوكران او را مقيّد گردانيدند و خبر به امير قرايوسف رسانيدند و او شاهزاده را به قلعهء عبد الجوز فرستاد . بيچاره زخم قوى بازو و در خاطر هزار آرزو و از متكاى سلطنت در مقام محنت افتاده و تخت و ملك بر باد داده و چهرهء بخت را به ناخن تغابن مىخراشيد و جز صبر هيچ چاره نمىديد .
مصرع
صبر است دواى من و دردا كه مرا نيست
وقايع سنة اثنتى عشرة و ثمانمايه بقيهء حكايات ماوراء النّهر
حق سبحانه تعالى چون سرير سلطنت سمرقند را كه مملكت موروث حضرت خاقان سعيد بود ،
مصرع
بىدرد سر نيزه و آمد شد پيكان
به آن حضرت عنايت فرمود ، شكر نعماى نامتناهى الهى به واجبى ادا نمود و امير خداداد با اهل بغى و فساد روى به مغولستان نهاد . آن حضرت اوايل محرم امير خضر خواجه و امير حسن كا و خواجگى را فرمود كه به خراسان رفته به امير لطف اللّه و امير حمزه قتوقو كه در حدود سيستاناند ملحق شده مدد يكديگر باشند و لدساتر خان را پيش خداىداد فرستاد . پيغام داد كه پيشتر معروض داشته بودى كه از براى شما كارى كردهام . اكنون ما از آن كار منت داريم و ثباتقدم اينجانب بر طريق وفا و راه صفا دانسته باشد و تربيت دور و نزديك و تقويت ترك و تازيك شنيده چون امرى واقع نشده كه موجب اجتناب باشد چرا به ما ملحق نمىشود و روىگردان است . چون لدساتر خان به او رسيده رسالت ادا كرد ، امير خداىداد گفت امير شيخ نور الدين آن حضرت را برين مزاج نخواهد گذاشت . اگر او را مقيد سازند من به خدمت آيم . آن حضرت از جواب ناصواب او غضب فرمود و به عزم رزم او نهضت نمود .