كه پسرش علاء الدوله عاصى شده متوجه تبريز گشت . سلطان عزيمت بغداد نمود و اويس نامى كه مادرش در حرم سلطان بود ، دعوى فرزند سلطان مىكرد . سلطان بيست هزار دينار حق السكوت انعام فرمود . او را نصيحت نمود كه بعد از اين مثل اين سخنان نگويد .
مصرع
او نيز ز سلطان به همين راضى شد
ذكر مخالفت سلطان علاء الدوله با پدرش سلطان احمد
سلطان احمد در آن زمان كه در خوزستان بود ، پسرش سلطان علاء الدوله متوهم شده از بغداد به راه حله و اردبيل به آذربايجان رفت . امير قرايوسف آگاه شد كه شاهزاده بىاجازت پادشاه آمده مختصر خرج اليومى تعيين نمود و ماه رمضان گذشته جمعى را ملازم فرمود كه شاهزاده را به سرحد ولايت او رسانيدند . در حدود خوى ، كردان ملك عزّ الدين او را گرفته پيش ملك بردند . ملك او را دو ماه نگاه داشته خدمات شايسته بهجاى آورد و امير قرايوسف به ملك عزّ الدين نوشت كه شاهزاده بىحكم پادشاه آمده بود . ما بدان سبب او را رعايت ناكرده عذر خواستيم .
او نيز بايد كه همين طريق مسلوك دارد تا موجب ملالت و خرابى رعيت نشود .
ملك عزّ الدين را طاقت مقاومت او نبود . شاهزاده را اجازت فرمود و آن بيچاره را مرغ روح از قفس تن پريده از جان سير شد و به جانب اردبيل ميل كرد كه چند روز در صحبت شيخ سالك مناسك ، شرف الدين على صفوى گذراند .
قطعه
با من پدر كه باد پر از نور مرقدش * گفتا گر افتدت ز غم دهر مشكلى
يا در پناه همت صاحبدلى گريز * يا التجا نماى به اقبال مقبلى
چون به نواحى تبريز آمد ، جمعى بىباكان بطّال چون لشكر دجّال هجوم