« لا به شرط شى ء » يعنى طبيعت با حيثيت طبيعت بودن كه از آن به وجود مطلق تعبير مىشود ، چنان كه مثنوى گفته است :
ما عدمهاييم هستى ها نما
تو وجود مطلق و هستى ما
باز از آن تعبير مىشود به هويت ساريه در غيب و شهود ، و عنقاء مغرب كه به دام اوهام حكماء در نيفتد ، چنان كه گفته شده است :
عنقا شكار كس نشود دام باز گير
كانجا هميشه باد به دست است دام را
همين بزرگان در عين اختلافى كه در حقيقت واجب از آن نظر كه گفته شد دارند متفق اند در اينكه : « فيض اقدس و تجلى در مقام واحديت و آنچه را كه در غيب الغيوب بود از اعيان ثابته و أسماء الهيه در عالم غيب ظاهر ساختن » و « فيض مقدس و درخواست ظهور مفاتح غيب از حضرت علمي در عالم عين و از عالم غيب در عالم شهادت » هر دو اين ها ( يعنى فيض اقدس و فيض مقدس ) سايههاى آن وجود واجب اند ، و سايهء هر چيزى به اعتبارى خود اوست و به اعتبار ديگر غير اوست . و نيز متفق اند در اينكه حقيقت وجود بلكه موجود حقيقي يكى بيش نيست .
و البته نظر بزرگان فن كه هم با برهان مطابق است و هم با شهود و عيان موافق است ، بر وجه دوم قرار گرفته يعنى آنكه « حقيقت آن ذات عبارت است از واجب الوجود بدون آنكه همراه بودن با چيزى شرط آن باشد و يا به تعين و حيثيتى مشروط باشد چه حيثيت تعليلى و چه حيثيت تقييدى » زيرا حقيقت أو عبارت است از وجود صرف و خير