تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
عباس و مسافر را طلب داشته ايشان گفتند ما پادشاه را مطيعيم و ترا مخالف . آقا ناچار كوچ كرده از راه مراغه به ولايت جغتو رفت و قلعه‌هاى ساروقرقن و كراوتو را مضبوط ساخته و به سلطانيه آمده در قرق نشست و سلطان احمد خبر يافته حمزه و ياغى باستى و ابو سعيد را با پنج قشون به تبريز فرستاد و امير عباس و مسافر با جمعى اكابر از تبريز بيرون آمده به رسم استقبال پيش سلطان مىرفتند . هردو فرقه نزديك هم رسيده حمزه « 1 » و ياغى باستى و ابو سعيد گفتند كه اين جماعت پيش سلطان خواهند رفت و صاحب اختيار [ خواهند ] شد . اولى آن‌كه ايشان را به قتل آريم . چون به هم رسيدند ، سلام ناكرده درهم آويختند و عباس و مسافر را به قتل آورده سرهاى ايشان را پيش سلطان فرستادند و عازم تبريز شدند . سلطان را اين معنى ناخوش آمده گفت بدين حركت عادل آقا قطعا مرا مطيع نخواهد شد و سلطان احمد به تبريز آمده شهر را آيين بستند و سلطان به نسق لشكر و ضبط مملكت مشغول بود كه ناگاه خبر آمد كه شاهزاده شيخ على و پير على بادك رسيدند . و شرح اين سخن آن است كه چون آقا عادل ، بعد از واقعهء سلطان حسين ، به تبريز آمد ، ايلچيان به بغداد فرستاده صورت حال اعلام داد و چون باز به سلطانيه رفت ، بغداديان به قصد آذربايجان در حركت آمدند و متوجه شده آوازهء تبريز و سلطانيه مىانداختند . « 2 » در قلعهء حسام كه سر دو راه است جانقى كرده و قضيهء سلطان احمد را اصل دانسته ايلچى آقا را به سلطانيه فرستادند و كوچ بر كوچ عازم تبريز شدند . سلطان احمد به يراق جنگ بيرون آمده در حوالى هشت « 3 » رود به هم رسيدند . عمر قبچاقى ، كه جوانغار سلطان بود ، با جمعى پيش خصم رفت . سلطان را بر باقى اعتماد نمانده فرار نمود و از راه خوى به ولايت نخجوان آمده در مزار پير عمر
هامش
( 1 ) . « حمزه پسر فرّخ‌زاد و ياغى باستى پسر شيخ على ايناق و ابو سعيد پسر بيرام بيك . » ص 222 ( 2 ) . ذيل جامع : « و آوازه در سلطانيّه و تبريز هردو مىانداختند . پيش مردم امير عادل مىگفتند كه به طرف تبريز مىرويم و پيش مردم تبريز مىگفتند كه به سلطانيه به دفع امير عادل . » ص 223 ( 3 ) . ك ، س : هفت رود - ذيل : هفت رود . ص 224