نخجوانى قدس سره به قرامحمد تركمان پيوست و شاهزاده شيخ على و پير على بادك در تبريز توقّف نكرده متعاقب سلطان آمدند . قرا محمد سلطان احمد را گفت كه ما براى تو در اين قضيّه كوشش خواهيم كرد مشروط آنكه تو با نوكران خود ثابتقدم باشى تا ما به طريقهاى كه معهود ماست جنگ كنيم و اگر از جاى خود حركت كنيد ، ميان ما موافقت نباشد و اگر ايشان ما را شكنند تو دانى و ايشان . شرط ديگر آنكه الجاى اين جماعت ما را باشد و كسى در آن طمع نكند . بدين شروط پنج هزار مرد قرا محمد مرتّب داشته هر سيصد مرد را يك قشون ساخت و هر قشونى را سى دستجه كرد . قرار آنكه از هر قشون ده كس پيش مىروند و تيراندازى مىكنند و چون قصد ايشان مىكنند مىگريزند و ده كس ديگر به مدد ايشان پيشتر مىرود تا يسال ايشان از هم فروريزد . فى الجمله آن پنج هزار مرد ، به اين طريق لشكر مخالفان را برهم زدند و شاهزاده شيخ على و پير على بادك را به قتل آوردند و دو هزار آدمى از دشمنان كشته شدند و مالهاى جهان به دست تركمانان افتاد و سلطان احمد به تعجيل تمام به تبريز آمده بقاياى لشكر بغداد را رعايت فرمود . سر پير على بادك را پيش عادل آقا فرستاد و شرح واقعه بر سبيل استهزا پيغام داد . آقا سربادك را در بازار آويخته چون باد عازم تبريز شد و سلطان و آقا قاصدان فرستاده جهت موافقت مواصلت كردند . دختر آقا را سلطان عقد كرد و دايهء سلطان را آقا در نكاح آورد . « 1 » امّا خاطر سلطان قرار نمىگرفت و چون آمدن آقا به تبريز محقق شد ، سلطان آقرق را به راه قلعهء قهقهه فرستاده خود از راه نخجوان به طرف ارّان و موغان رفت و قاضى شيخ على را به طلب هوشنگ حاكم آنجا فرستاده در موغان متمكّن نشست .
عادل آقا در اوجان نزول كرده امراى بغداد كه در تبريز بودند پيش او آمدند . او همه
هامش
( 1 ) . ذيل : « بعد از آن امير عادل به تعجيل هرچه تمامتر به يراق لشكر مشغول شد و متوجه تبريز گشت .
سلطان احمد بزرگان مملكت را در ميان انداخت و خواجه صدر الدين اردبيلى را فرستاد و وصلت نمود تا امير عادل بازگردد . چون دختر امير عادل را نكاح كرد ، وفا قتلغ خاتون را كه خالهء سلطان احمد بود به زنى به امير عادل داد . » ص 225