دروازهء حصار آمدند . عمر عباس پيش از همه بالا رفت و به سبب آنكه پايش از كار مانده بود ساعتى در سايهء سنگى توقّف نمود . ناگاه دشمنان آگاه شده بر سر او ريختند . او نيز دست به شمشير برده سپر در سر كشيد و كوششى نمود كه رقم قلم به سرحدّ تحرير و تقرير آن نتواند رسيد . حضرت صاحبقران خبر يافته جمعى بهادران را به مدد فرستاد و دشمنان را گريزانيدند و لشكر منصور بالاى كوه برآمده مخالفان به فرياد امان طلبيدند و التماس نمودند كه لشكر بازگردد تا فردا بيرون آييم . آن حضرت فرمود تا لشكر دست از جنگ بازداشتند و امير نيك روز بيرون آمده « 1 » امير على بيك را شفاعت كرد و محّل قبول يافت . روز ديگر على بيك آمده و به گناهان خود اعتراف كرده التماس عفو و مرحمت نمود . آن حضرت او را رعايت فرموده و عنايت نموده اجازت داد تا اسباب مهيا كرده بيرون آيد . على بيك را شقاوت اصلى گريبان گرفته بازياغى شد .
نظم
بلى شقاوت اصلى چو در كسى آويخت * بسا كه شربت ناكاميش چشاند باز
و راهى كه لشكر منصور رفته بودند استوار كرد . حضرت صاحبقران فرمود كه حصار قهقهه را كه در برابر دروازهء كلات بود عمارت كردند و حاجى خواجه پسر بزرگ را به كوتوالى آنجا تعيين فرمود و اميرزاده على پسر امير مؤيد كه خواهرزادهء آن حضرت بود به اتّفاق امير شيخ على بهادر آنجا گذاشت كه راههاى كلات را محافظت نموده طريق آمدوشد مخالفان را مسدود سازد .
ذكر فتح ترشيز
حضرت صاحبقران ، از نواحى كلات ، عازم ترشيز شد و امير على سديدى
هامش
( 1 ) . ظف : « نيك و محمد شيخ حاجى را كه از اعيان امراى جون قربان بودند ، با دخترش خاند سلطان ، كه نامزد اميرزاده محمد سلطان شده بود بفرستاد و ايشان در مقام ادب زانو زده زبان تضرّع به شفاعت برگشادند . » ص 250