تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
رسيده شما را به زيارت ايشان مىبايد رفت . مولانا فرمود كه مرا با امير مهمّى نيست . حضرت صاحب‌قران اين سخن شنيده فى الحال متوجه وثاق مولانا شد . و آن حضرت مىفرموده‌اند كه مرا در زمان حكومت با هركس از گوشه‌نشينان ملاقات افتاد ، آن‌كس را وهمى از من در خاطر آمد مگر مولانا زين الدين ابا بكر ( را ) كه آن معنى از خود دريافتم . مردى حقّانى بود ، از دنيا و اصحاب آن اعراض كرده . آن حضرت را نصيحت فرمود و در اثناى سخن حضرت صاحبقران جناب مولانا را گفت چرا ملك خود را نصيحت نمىكنى . خمر « 1 » مىخورد و به ملاهى و مناهى مشغول مىشود . مولانا فرمود كه با او گفتم نشنود . حق تعالى شما را بر ايشان گماشت . با شما مىگويم . اگر نشنويد ديگرى را بر شما گمارد . آن حضرت رقّت نموده و مولانا را وداع كرده « 2 » متوجه شهر هرات شد . منتصف ذى حجه به قصبهء فوشنج رسيد . مردم آن‌جا به ممانعت پيش آمده جنگهاى سخت كردند چنانچه از ايشان حسابها برگرفتند و بعد از هفته‌اى مسخر شده قلعه و حصار آن را درهم كوفته و اهالى آن‌جا را در شكنجهء عذاب كشيدند و به ظاهر هرات فرود آمدند و شهربند بيرون را لشكر فيروزى اثر چون نگينى در حلقه گرفته به اطراف آن محيط شدند . ملك هرات نرم‌خوى و كم‌آزار بود و در رياست سياست نداشت . مجلس او به اشعار آبدار و نكات چون درّ شاهوار و نوشانوش ساقى و فروغ چهرهء تركان ايلاقى ملاقى و آراسته بود و ملتمس او آن‌كه : نظم
در ده مى لعل ارغوان اى ساقى * كاز غم به لبم رسيد جان اى ساقى تا بو كه خراب گردم و بازرهم * يك لحظه ز جور اين جهان اى ساقى
در اين ايام وهن تمام به اركان مملكت راه يافته امارات زوال اقبال بر
هامش
( 1 ) . ك شراب . ( 2 ) . س ، ك : فرمود .