شام جنگ انداخته مال فراوان آوردند . در اين اثنا يوسف صوفى پيغام فرستاد كه [ مسلمانان به واسطهء دو نفس بند چند در عذاب باشند ] . « 1 » وظيفه آنكه هردو به ميدان درآمده سروپايى گرديم .
نظم
ببينيم تا اسب اسفنديار * سوى آخور آيد همى بىسوار
و يا بارهء رستم جنگجوى * به ايوان نهد بىخداوند روى
آن حضرت فرمود كه سخن منصفانه مىگويد و من اين آرزو داشتم ليكن پنداشتم كه او مبذول ندارد . فى الحال جيبا پوشيده سوار شد . امرا به تخصيص امير سيف الدّين زانو زده و عنان گرفته گفتند تا بندگان زنده باشند چگونه مخدوم به نفس خود مباشر جنگ شود . آن حضرت سخنان سخت گفته و عنان از دست ايشان ستانده به كنار خندق رفت و فرمود كه يوسف صوفى را بگوييد كه من به موجب التماس آمدم . تو نيز بيرون آى تا ببينيم كه حضرت عزّت كرا نصرت مىدهد . يوسف صوفى حفظ نفس از ناموس اولى دانسته از گفته پشيمان شده و هيچ جواب نداد .
جهانيان بر كمال قوّت دل و غايت توكّل آن حضرت آفرين كردند و لاف دشمن و بددلى او را دانستند .
در اين اثنا از طرف ترمذ خربزهء نوباوه آوردند . صاحبقران فرمود كه هرچند يوسف صوفى مخالفت مىورزد نوباوه بىاو خوردن از مروّت نباشد . آن را بر طبق زريّن نهاده پيش او فرستاد . « 2 » مقتضى انسانيت آن بود كه يوسف صوفى عذرخواهى نموده بيلاكات فرستادى تا وحشت به الفت مبّدل شدى . او فرمود تا خربزه در آب
هامش
( 1 ) . ايضا : « تا چند مردم از طرفين در عذاب باشند و به واسطهء دو تن چندين هزار مسلمانان عرضهء تلف گشته عالمى خراب گردد . » ( ص 216 ) .
( 2 ) . ظف : « امرا عرضه داشتند كه طبق زرّين ضرورت نيست ، به ظرفى چوبين بفرستيم ، همّت پادشاهانه رخصت نداد . » ص 218