نسقى نهاد كه زيادت از آن متصوّر نبود . امّا چون آن جماعت ناگاه بزرگ شده بودند از عهدهء مهمات مملكت بيرون نمىآمدند و صلاح چنان ديدند كه قرا امير على اتابك كه امير در خانهء شاهزاده بود و امير اسمعيل او را در مشهد مرتضوى عليه السلام « 1 » محبوس داشت آوردند و پيشوا ساخته به سرانجام مهام قيام مىنمود . امّا در حبس دماغش خلل كرده بود « 2 » و از عهدهء معظمات امور بيرون نمىآمد . و از آن طرف چون اين خبر به سلطان حسين و عادل آقا رسيد دو سه روز از امير شمس الدّين زكريا نهان داشته عاقبت به او رسانيدند و او اضطراب عظيم كرده در ميان جزع و فزع گفت هميشه قضيهء اسمعيل پيش چشم داشتم امّا بيچاره برادرم را چه گناه بود .
القّصه جمعى ايلچيان به بغداد فرستادند و پيغام دادند كه مسكن اصلى ما بغداد است و ما بسطت در مملكت و سطوت در سلطنت از آنجا يافتهايم و وصيت آنكه تو آنجا باشى و ما بر آن قول ثابتيم . امّا ترا از اميرى كه ضبط مملكت كند چاره نباشد و امراى بزرگ اين جااند . هركدام را خواهى روان داريم و اگر خود ضبط نمايى مضايقه نيست . ديگر هرچه از اركان دولت در آن ولايت باشد برقرار مسلّم دارى . شاهزاده شيخ على سخنان ايلچيان به سمع قبول شنيده هرچه فرموده بودند تقبّل نمود و ايشان را رعايت كرده اجازت داد و به تعجيل به طرف ششتر به طلب پير على بادك « 3 » فرستاد . چون پير على بادك آمد ، جماعت غداريّه بل شاهزاده شيخ على را اختبار نماند . پير على به ضبط لشكر و ملك مشغول شده از قرارها كه شاهزاده با ايلچيان داده بود تجاوز نمود و عراق عرب از تصرّف سلطان حسين بيرون رفت . سلطان و عادل آقا بهار در سلطانيه قورلتاى كرده ، در باب معاملهء بغداد و تسلط
هامش
( 1 ) . س : سلام اللّه عليه
( 2 ) . ذيل : « امّا به واسطهء سختى و بىنوايى بسيار كه به حال او راه يافته بود ، دماغ او مختل گشته بود . » ( ص 212 ) .
( 3 ) . ذيل : پير على باديك ( ص 213 ) .