امير اسمعيل به ايشان داد كه به رسم حكام عراق بردارند و امير بيرون آمد . قرا محمد كه شمشير برداشته بود زانو زده گفت به غورحال ما برس كه بىنوايى مىبريم .
گفت از نماز بيرون آيم ، شما را رعايت نمايم . مباركشاه كه تركش برداشته بود در پهلوى او زانو زده گفت كى به غور خواهى رسيد كه از بىنوايى به جان رسيديم .
گفت مردك چرا ابرام مىنمايى . مىگويم كه رعايت كنم . مباركشاه نامبارك نحس نجس نمك به حرام حق ناشناس حرامزاده همان شمشير امير كشيده زخمى بر روى و بينى او زد چنانكه به روى افتاد . امير مسعود از خانه بيرون آمده بانگ زد كه اى عمّ مرا درياب . عمّ به سوى او روان شده او را در راه شهيد كردند و قاتلان از راه شط به خانهء شاهزاده شيخ على رفتند و صورت حال عرض كردند . شاهزاده باور نكرده به گوشهاى پنهان شد . خاتون او ايشان را گفت اگر راست مىگوييد سر او را بياوريد . قاتلان شمشيرها كشيده بر سر اسمعيل آمدند و هنوز رمقى از حيات باقى داشت . آن جماعت سر او را جدا كرده به خانهء شاهزاده بردند و بغداد پرفتنه و غوغا شد و بىباكان دست به غارت برآوردند و سر امير اسمعيل را درآويختند . « 1 »
و از عجايب و غرايب آنكه امير اسمعيل در عمارتى كه مىساخت سر چوبى « 2 » از عمارت بيرون بود . گفت او را مبريد كه شايد سر كسى را آنجا آويزند و سر او را از همان چوب آويختند .
و شاهزاده شيخ على بر سرير سلطنت و مسند خلافت بغداد نشست و قاتلان خزاين و اسباب و مراكب و دواب و جواهر و زر سرخ و سفيد تالان كردند و صاحب طبل و علم و خيل و حشم شدند و هريك را هزار نوكر ملازم گشته چند نايب ترك و تاجيك مقرّر شد و اولاد امير اسمعيل را به موجب نشان آورده اموال ايشان را به ديوان گرفتند و به تحقيق معاملات ايشان مشغول شدند و عبد الملك تمغاچى را وزير ساخته جماعت غدّاران را پيشكشها كرد و براى هريك ضبط و
هامش
( 1 ) . ذيل : « بر سر جسر بردند و آنجا درآويختند . » ( ص 211 ) .
( 2 ) . ايضا : سردرختى .