و بهادران اويرات پيش راه گرفتند و آن سرگشتگان غافل كه لشكر و آقا « 1 » از قفا مىرسد . نزديك عاصيان ، شاه منصور رخصت طلبيد كه منغلاى باشد « 2 » و آقا هزار سوار همراه او مقّرر كرد و امراى كرد و اويرات با عاصيان در محاربه بودند و اموال و اثقال ايشان غارت كرده عاصيان خيال پختند كه هم از اين راه كه آمدهايم باز گرديم و از آن غافل كه سيلاب بلا پيرامون ايشان محيط شده و حق ولى نعمت ايشان را در حصار خسار و دمار گرفتار ساخته .
بيت
حق نان و نمك تبه كردن * بشكند مرد را سر و گردن
نظم
با ولىنعمت ار برون آييى * گر سپهرى كه سرنگون آيى
چون بازگشتند ناگاه قشون سوار ديدند كه از عقب مىآمد و آن امير احمد خلج « 3 » بود كه آقا او را با شاه منصور فرستاده بود . عاصيان گفتند آن قشون كه باشد ، يكى گفت امير درويش است كه جغد اول مانده بود . درويش از گوشهاى گفت كه من اينجاام . ايشان خواستند بر امير احمد زنند و امير احمد كار كردهء جهان ديده بود .
چون ايشان را زيادت ديد عنان از جنگ بازكشيد و چنان كرد كه آب كركان كه التون كوبرك گويند در ميان حايل باشد . ناگاه شاه منصور با هفتصد سوار مكمّل رسيده ايشان را آمدن لشكر محقّق شد . آيت فرار خوانده رو به گريز نهادند . جمعى
هامش
( 1 ) . ايضا : « لشكريان امير عادل . »
( 2 ) . ايضا : « شاه منصور از جاونغار پيش امير عادل آمد و رخصت طلبيد تا بر سبيل منغلا بر ايشان تازد . امير عادل او را عذرخواهى كرده قبول نيفتاد . »
( 3 ) . ايضا : « امير عادل غلبهاى از مردم با هزار كس از قول خود و امير احمد خلج كه پدر خالش بود . » ص 207