اصلاح جمعى را در عقب فرستادند و فايده نداد . « 1 » آقا در قروق سلطانيه نشسته شاه منصور از همدان طلب داشت و به سعى تمام به اندك زمانى لشكر بسيار جمع آورد و از آن طرف امرا چون از مراجعت آقا مأيوس شدند ، خواستند كه امير شمس الدين زكّريا و خواجه جمال الدين بلغر را گيرند تا بر مال مملكت برات نويسند . ايشان گفتند ما برات نويسيم . امّا در سالى يكبار مال توان گرفت . امرا متحيّر ماندند . سلطان حسين از امرا متوهّم شده دفع ايشان نمىتوانست كرد . روزى به رسم سيرى سوار گشته و اسباب پادشاهى در اوجان گذاشته به تبريز آمد و به ضبط سر كوچهها و درخت انداختن مشغول شد و رعيت به رغبت فرمانبردارى مىنمودند . امرا اموال خزانه و جيباخانه تالان كرده به راه مراغه و سلدوز عازم بغداد شدند كه با امير وجيه الدّين اسمعيل غدرى كنند . پادشاه از عزيمت ايشان آگاه شد . قاصدى به تعجيل پيش آقا عادل فرستاد و صورت حال اعلام داد . عادل آقا شاه منصور و جمعى از امرا را حاضر ساخته با پنج هزار سوار به رسم ايلغار از مرحلهء سورلغ در عقب مخالفان روان شد و هفت شبانروز رانده روز هشتم سياهى ايشان نمود و آقا آن روز كه از سرلغ روان شد مكتوبات به امراى اكراد و اويرات فرستاد .
مضمون آنكه غلامان پادشاه عاصى شده از آن حدود مىگذرند . هركس در دفع ايشان كوشد به سيورغال مخصوص است و هرچه از ايشان گيرد برو مسلّم باشد .
اتفاقا در اين روز مكاتيب رسيده ده هزار سوار و پياده « 2 » راهها محكم كرده مانع گذشتن مىآمدند و در آن راه بيشهاى است كه از آن صعبتر و دلگيرتر در جهان نباشد : كوههاى به غايت بلند و آبهاى بىحدّ سنگين . در چنين مقامى دلاوران كرد
هامش
( 1 ) . ذيل جامع : « صلاح در آن ديدند كه اسرائيل ابايلو و حاجى نوروز كه خاتون عادل آقا بود پيش عادل روند و آن كدورت را رفع كنند . چون خبر به عادل رسيد ، كس پيش اسرائيل فرستاد و گفت سالهاست كه حق نان و نمك داريم ، مىبايد كه پيش من نيايى و هم از آنجا بازگردى و الّا اگر مكروهى بينى از خودبينى و خاتون خود را الزام كرد در بازگشتن . » ص 205
( 2 ) . ذيل جامع : « دو هزار پياده . »