نثار به جاى آوردند و سر خيلان مرتبان « 1 » و چهار صده و پيشوايان لر و تراكمه با اموال و ارمغانى ملحق شدند و اموال يك سالهء شوشتر گرفته با لشكرهاى آراسته عازم بغداد شد و بر عراق عرب استيلا يافت . باقى احوال او در تاريخ سلطان حسين در سالهاى آينده خواهد آمد . ان شاء اللّه .
وقايع سنهء تسع و سبعين و سبعمائه
حكايت آمدن قمر الدين و رفتن صاحبقران به مغولستان
اميرزاده عمر شيخ كه به ولايت اوزگند رفته بود ، اندكان را بارويى ساخت و آن ولايت را معمور گردانيده از احشام مغول هزارهء قداق پيش او آمده بودند . ناگاه خبر آمدن امير قمر الدين به وقوف « 2 » پيوست . اميرزاده عمر شيخ تا گذر آب قرس با لشكرى كه حاضر بود استقبال نمود . چون صفوف طرفين راست شد ، هزارهء قداق به قمر الدين پيوستند و اميرزاده را مجال جدال نمانده پناه به جبال غربان برد و صورت حال به عرض حضرت صاحبقرانى رسانيد و آن حضرت به استحضار لشكرها مثال داده بعد از دو روز به نفس خويش روان شد و قولى فرمود كه هركه بازماند به ياسا رسانند و امير قمر الدين ولايت را غارت كرده و اسير گرفته مراجعت نمود و آن حضرت به اوزگند آمده مغولان ، پيش از آن به دو روز ، از آنجا رفته بودند . آن حضرت در عقب روان شد و در موضع آت باشى و ارپه يازى به مغولان نزديك رسيد .
امرا و لشكريان را رخصت جابقين داد كه در آن صحراى پهن اسيران و الجا را باز گردانيده ايل والوس ياغى را غارت كنند .
هامش
( 1 ) . ف : هرينان - س : هرتبان - ك : مرجان . تصحيح از نسخهء عكسى حافظ ابرو . آيا ممكن است اين كلمه مرتّبان باشد آن هم به معناى سپاهيان حرفهاى در قبال سپاهيان متفرقه ؟ . حافظ ابرو در همين فصل ، در هنگام عزيمت پير على بادك و وعدههاى او مىنويسد : « استجازت كرد كه چون به ولايت شوشتر رسد و اتراك چهار صده و مرتبان و لشكر تفاريق و احشام ملحق شوند . »
( 2 ) . ك : به وقوع .