در اين حال ، امير قمر الدّين با چهار هزار سوار كه در كمين داشت رسيد و در سايهء چتر همايون بيش از چهارصد سوار نبود . « 1 » آن حضرت چاره جز قوّت دل و توكّل بر حضرت معّز مذّل نديد و بهادران را دل داده گفت ظفر و فيروزى به عنايت پروردگار است نه به كثرت لشكر جرّار . همه در مقام جان سپارى آمده [ حمله كردند ] « 2 » و جنگى در پيوست كه از شرح تقرير آن رقم و از وصف تحرير آن زبان قلم عاجز و متجاوز است . عاقبت نصرت و ظفر همعنان صاحبقران آمده مخالفان ويران و پريشان شدند و مضمون
إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ
« 3 » مطابق واقع ظاهر شده و امرا و بهادران كه به جابقين رفته بودند فوجفوج چون قلزم پرموج رسيده و در قفاى هزيمتيان رفته در آن صحراى بىانتها از كشته پشته ساختند و ايل والوس كه برده برده بودند بازستده كورانات به طرف اوزگند فرستادند و آن حضرت اميرزاده عمر شيخ و خطاى بهادر را نامزد كاشغر فرمود و اعلام ظفر نشان عازم مغولستان شد و امير سارى بوغا و عادلشاه كه از درگاه عالم پناه گريخته در طلب قمر الدّين مىگرديدند در سنكيز يغاج به هم رسيدند و طرح نو انداخته لشكر جمع مىساختند . صاحبقران بر ايشان زده مجموع را پريشان كرد . اوج قرا بهادر در عقب قمر الدّين رفته و چند زخم خورده از قفاى او بازنمىگشت تا هردو تنها ماندند .
قمر الدّين تيرى بر اسب اوج قرازده اسب بيفتاد . اوج قراسپر در سر و تيغ بر دست رو به او نهاد . قمر الدين بر دل و دلاورى او آفرين كرده گفت وظيفهء مردى به جاى آوردى و نمك ولى نعمت حلال خوردى و از همچو منى بدين راضى باش و برگرد و اگرنه شست دست من بين و تيرى ديگر انداخته يك وجب « 4 » در سنگ خاره نشست . اوج قرا تحسين كرده مجروح و پياده بازگرديد و خبر آوارگى قمر الدين و
هامش
( 1 ) . ظف : دويست ( ص 197 ج 1 )
( 2 ) . ك ندارد .
( 3 ) . سورة الأنفال 65 .
( 4 ) . تصحيح از حبيب السير . نسخ : يك مشت .