آرى دنياى غدّار ناپايدار را عادت اين است و چرخ سيهكار دلآزار را شيوه چنين .
حضرت صاحبقران در اين عزا با چشم گريان و دل بريان كاسهاى تلخ فراق نوشيد و لباس ماتم و مصيبت پوشيد . امّا چون به يقين مىدانست كه اين شربت چشيدنى است و رخت اقامت به عالمى ديگر كشيدنى .
نظم
اين سرائى است كه البّته خلل خواهد كرد * خنك آن قوم كه در بند سراى دگرند
جز صبر و تسليم چارهاى ندانست و پناه به حبل متين
وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ
« 1 » برد و دست اعتصام به عروهء وثقى
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 2 » زده به قضاى الهى راضى شد و اصناف خيرات و انواع مبّرات و صلات صدقات به فقرا و مستحقان رسانيد و صندوق او را به قبّة الخضراء كش يعنى شهر سبز بردند و به خاك عنبر سرشت سپردند . حرمهاى او يكى خانزاده بود دخترزادهء پادشاهزادهء اوزبك نبيرهء آق صوفى كه از خوارزم آورده بودند و اميرزاده محمد سلطان از او بود .
ديگرى دختر پادشاه بيان قولى خانيكه و اميرزاده پير محمد از او بود و ديگرى رقيه خانيكه دختر امير كيخسرو ختلانى « 3 » و اميرزاده جهانگير به غايت نيكوروى و خوش خوى بود . « 4 »
هامش
( 1 ) . سورة النحّل 127 .
( 2 ) . البقرة 156 .
( 3 ) . ك : قتلانى .
( 4 ) . ظف : « مدت عمرش بيست سال بود و ازو دو پسر ماند : اميرزاده محمد سلطان از خانزاده و اميرزاده پير محمد از بخت ملك آغا دختر الياس يسورى كه بعد از وفات شاهزادهء مرحوم به چهل روز به وجود آمد . » ص 201