درويش امتدادى يافت ، درويش به عرض رسانيد كه من خود فقر و ترك اختيار كردهام . امّا چون دست در فتراك اين دولت زدهام و دوست و دشمن چشم بر آن دارند كه صورت اين حال به كجا مىرسد ، اگر عنايت پادشاه باشد خراسان را ضميمهء فارس و عراق گردانم .
پادشاه را اين معنى ملايم نموده اشارت فرمود كه اركان دولت و اعيان حضرت هرچه مأمول باشد مبذول دارند و پادشاه مراكب خاصّه و طبل و علم و خلعت ملمّع و كمر مرصّع و مردان مرد و دليران روز نبرد عنايت فرموده ، درويش با غلبهء فراوان به جانب خراسان روان شد و چون به خراسان آمد ، جمعى درويشان و غير ايشان كه از بيم خواجه على مؤيد پنهان بودند به او پيوستند و سبزوار به واسطهء محاصرهء امير ولى هنوز به حال خود نيامده بود و امير اسكندر شيخى ، كه از جانب ملك غياث الدّين حاكم نيشابور بود ، با درويش ركن الدّين اتفّاق نموده عازم سبزوار شدند . خواجه على مؤيد چون نيروى بازوى محاربت نداشت پشت به هزيمت داده روى به مازندران آورد و سبزوار درويشان را فتح شده قلاع جاجرم و بحرآباد را مسخّر گردانيد و درويش ركن الدين لشكر عراق را خدمات كرده اجازت داد و درويش محمد شاه را با بيلاك و تحف خراسان به حضرت شاه شجاع فرستاد و با ملك هرات اظهار استقلال كرده مكتوبى نوشت و اكثر امور اضافت به شاه شجاع بود كه پادشاه چنين فرمود . ملك در جواب مكتوب درويش فرمود كه اين بيت نوشتند .
بيت
اگر خراب شود مملكت ز شاه مرنج * كه نزد اهل حقيقت گناه درويش است
و درويشان در اواخر شهور سنهء 779 خطبه و سكّه به نام خود كردند .