و خواجه سرور از اين غصه رنجور شده سپرى گشت و امير وجيه الدين اسماعيل پسر امير زكريا حاكم شده بغداد را معمور گردانيد « 1 » و بازارها آبادان كرده باز بغداد مجمع فضلا شد .
ذكر وفات سلطان اويس و جلوس سلطان حسين
سلطان اويس به عزم رزم امير ولى از تبريز به عمارت رشيدى آمده مرضى صعب طارى شد « 2 » و امرا و اركان دولت و قاضى شيخ على و خواجه شيخ كججانى پيش او در امور سلطنت وصيت طلبيدند . سلطان گفت سلطنت به حسين تعلق دارد و حكومت بغداد به شيخ حسن . گفتند شيخ حسن تحمل نكند كه او بزرگتر است .
گفت شما دانيد . امرا اين صورت را لباس رخصتى پوشانيده شيخ حسن را مقيّد ساختند و سلطان را مجال سخن نماند و شب شنبه دوم جمادى الأولى دنياى دون را وداع كرد به جوار رحمت حق پيوست و همان شب شيخ حسن را به قتل آورده سلطان اويس را در پيران شروان « 3 » و شيخ حسن را در عمارت دمشقيه مدفن ساختند و خواجه سلمان در مرثيهء سلطان اويس فرمايد :
هامش
( 1 ) . ذيل جامع : « باروى آن را بساخت و عمارات عالى از مسجد و مدرسه و بازارها و خانات بساخت . » ص 197
( 2 ) . ايضا : « سلطان پيش از اين به سه ماه مرگ خود معلوم كرده بود و كفن و تابوت و لحد و آنچه اسباب مرگ باشد مرتّب كرده و معّد نهاده . در روز آدينه بيست و هفتم ربيع الآخر زحمت صداع پيدا كرد و صاحب فراش شد و در شنبهء ثانى جمادى الأولى به جوار رحمت حق تعالى پيوست . » ص 197 . در مجمل فصيحى نيز آمده كه سلطان اويس « پيش از وفات به خواب ديد كه او را گفتند كه رد مظالم كن كه چهل روز ديگر روز وفات تست و او بر منبر رفت و ردّ مظالم كرد و از مردم بحلى خواست » ( ص 108 ) . تولد سلطان اويس در سال 739 بود و هنگام مرگ بيش از سى و هشت سال نداشت ( رك تاريخ مغول عباس اقبال ص 456 ) .
( 3 ) . نسخ : بيرون شروان . نام صحيح اين ده كه امروز عوام آن را پنه شلوار مىخوانند پيران شروان است از روستاهاى مهران رود تبريز . در خصوص اين ده و قبر سلطان اويس رجوع شود به تعليقات دلكش كتاب