امير ولى نوشت و او را بر مخالفت سلطان اويس تحريض كرده نمود كه جهت يزد و اصفهان خاطرم مشغول است و اگرنه موافقت مىنمودم و ذكر آن كرده كه پدرم چگونه به تبريز رفت و اخى جوق را منهزم ساخت و امير ولى را ستوده و اجداد او را نام برده كه امراى بزرگ بودند كه در ركاب هولاگو خان به ايران آمدند و امير ولى در جواب نوشته بود كه اويس در ايران زمين با كه جنگ كرده و صفت جنگهاى خود با سربداران گفته و نموده كه سلطان اويس را مملكت مفت به دست افتاده و من تا رى رفتم به عزم رزم . او پيش نيامد و مباركشاه دولى كه از جانب او در ساوه بود ياراى آمدن نداشت و اگر بندگى شاه تا همدان آيند ما نيز از اين طرف لشكر بدان جانب برده ممالك اويس را مسخر گردانيم و شرح آمدن امير ولى به در ساوه در سال آينده آيد . ان شاء اللّه .
وقايع سنهء اربع و سبعين و سبعمائه
ذكر مبداء رزم حضرت صاحبقران با حكام خوارزم « 1 »
حضرت صاحب قران دو كرّت ايلچى به خوارزم فرستاده پيغام داد كه چون ما را قرب جوارى هست و پيوسته با شما دوستى ورزيدهام نمىخواهم كه زيادت آسيبى به شما رسد و هميشه خراج كات و خيوق تعلق به الوس جغتاى داشته و در اين چند سال به سبب انقلابى كه در سمرقند واقع شده شما آن را تصرّف نمودهايد .
اكنون وظيفه آنكه آن دو پاره ولايت را بازگذاريد تا دوستى برقرار ماند . امير حسين صوفى « 2 » كه والى خوارزم بود بدان پيغام التفات ننمود و در جواب فرمود كه اين ولايت به تيغ مسخر كردهام ، هم به تيغ بايد گرفت .
هامش
( 1 ) . در ترتيب سالها و بيان وقايع هر سال ، بين مندرجات مطلع سعدين و فصيح خوافى اختلافاتى است فراوان .
( 2 ) . ظف : « والى خوارزم حسين صوفى پسر تنغداى كه اويماقش قنقرات بود . » ص 173