تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
خواجه على انديشه كرد كه اگر با سلطان اتّفاق نمايد يمكن كه ولى مستأصل شود و ملك مازندران ضميمهء رى و عراق و آذربايجان گردد و لا شك سلطان طمع در استخلاص مجموع خراسان بندد و غالبا ميسر شود . آن زمان طوعا او كرها در سلك بندگان منخرط بايد بود . بنابرآن زمام اختيار از دست نداده به وعده وفا نكرد . سلطان جهت مخالفت او عازم دار الملك شد و ملك رى را به قتلق شاه داد و او را در قلعهء شهريار نشانده قتلق شاه بعد از چند گاه رى را گذاشته به اصفهان پيش شاه محمود رفت و سلطان رى را به عادل آقا داد .

وقايع سنهء ثلاث و سبعين و سبعمائه

ذكر ياغى شدن زنده حشم كرت دوم به اتفاق خان‌زاده ترمد

زنده‌حشم را باز بخت بد و طالع نحس روى از راه متابعت گردانيده و خان‌زادهء ترمد به هواى آن‌كه ظهور حضرت صاحب الزّمان ( ع ) نزديك است آوازه انداخت كه من حضرت مصطفى را صلى اللّه عليه و آله [ و حضرت امير المؤمنين ] « 1 » ( ع ) در خواب ديدم و به رخصت ايشان تقويت دين « 2 » محمد ( ص ) خواهم كرد و استدعاى خواصّ و عوام نموده ، زنده حشم را تمام از راه برد تا دل از موافقت حضرت صاحب‌قران برداشته به خان‌زاده پيوست و دست به غارت و تاراج برآوردند و آن حضرت وقوف يافته خطاى بهادر و ارغونشاه بهادر را منغلاى فرستاد و زنده‌حشم سياهى ايشان ديده روى به گريز نهاد و از آب گذشته پل را خراب كرد و لشكر شبرغان كه به تاخت رفته بودند در اين اثنا رسيده به جانب پل رفتند و پل را خراب يافته از حيات نوميد شدند و لشكر منصور تيرباران كرده دشمنان بعضى خود را بر آب زده غرق گشتند و جمعى به تير هلاك بر خاك افتادند و اندكى خلاص يافتند و زنده حشم به حصار شبرغان درآمد و امير جاكو به محاصرهء او رفته زمستان
هامش
( 1 ) . س : و مرتضى على را . ( 2 ) . س : محمدى .