نظم
چو دارى ز شمشيرزن زر دريغ * دريغ آيدش دست بردن به تيغ
لشكر او برگشته از خوف در حصار دربست و به حقيقت درنبسته پشت دولت خود را شكست . امير حسين به تضرع پيغام فرستاد كه دل از ملك و مال برداشتهام . امان مىطلبم كه به جانب كعبهء مكرم روم . حضرت صاحبقران فرمود كه روز او به آخر رسيده جز بيرون آمدن چارهاى نيست « 1 » . بعد از آمد شد مقرر شد كه ديگر روز بيرون آيد و در امان باشد . امير حسين بر آن اعتماد نكرده شب با دو نوكر بيرون آمد و نوكران را مشغول كرده گريزان بر بالاى منارهء مسجد جامع كهنه برآمد . اما چون اجل موعود رسيده بود هيچ حيلت و سيلت نيامد .
و از غرايب اتفاقات شخصى اسبى گم كرده بود . فكر كرد كه بر بالاى مناره رود شايد كه اسب را در طرفى بيند . چون برآمد ، امير حسين درخواست كرد كه سر او را فاش نكند و چيزى نيكو به او داد .
نظم
به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد * كه نهان شدم من اينجا مكنيدم آشكارا
آن شخص متقبل شد كه آن راز را نهان دارد . فرود آمده با خود مىگفت كه اشتر ديدى نى « 2 » . اما تحمل اخفاى آن نداشت . فى الحال به عرض حضرت صاحبقرانى
هامش
( 1 ) . ظف : « حضرت صاحبقران ملتمس او را مبذول داشته بفرمود كه هيچ آفريده متعرض او نشود تا بيرون آيد و هرجا كه خواهد برود . امير حسين ديگر باره پيغام فرستاد كه فردا بيرون مىروم و دلخواه آن است كه عهد كنيد كه كسى قصد جان من نكند . حضرت صاحبقران برحسب دلخواه او عهد كرد . » ص 151
( 2 ) . س : اشتر ديدى نه - ك : شتر ديدى نديدى