امير شيخ محمد و امير كيخسرو ياغى شدند و استدعاى حضور فرمود . آن حضرت متوجه گشته در سالىسراى به لب آب ملاقات روى نمود . امير حسين وظايف دلجويى به جاى آورد و در وقتى كه امير صاحبقران در بدخشان بود ، امير شيخ محمد و امير كيخسرو در باب حضرت صاحبقران سخن گفته مكتوبى به امير حسين « 1 » فرستاده بودند و او آن را نگاه داشته و آن حضرت بر آن اطلاع يافته در اين حال با خود گفت كه اگر امير حسين دل با من صافى دارد آن سخن اظهار كرده مكتوب نمايد . چه دليل مصادقت دوستان اظهار اسرار است .
مصرع
دوست آن را دان كه او ظاهر كند اسرار خويش
چون آن صورت روى ننمود آئينهء خاطر غبار گرفته در فكر و انديشه بود كه ناگاه دو كس آمده گفتند كه امير حسين قصد گرفتن تو دارد . از آنجا كه كمال مردى و قوت نفس او بود نترسيده با كس اظهار نكرد و شخصى آمده مكتوبى نمود كه از زبان پادشاه به امير موسى نوشته بود كه فرصت نگاه داشته امير تيمور را بگير « 2 » . حضرت صاحبقران آن مكتوب هم نهان داشته با خود گفت اين دروغ باشد . اگر او را اين داعيه بودى روز اول قصد كردى . امير موسى را چه زهرهء آن باشد . در اين فكر سوار شد تا اين سخن بازداند و پيش امير حسين آمد كه در كنار آب بود . در اين حال ، مردى از كشتى بيرون آمد و در گوش امير حسين گفت كه ياغى رسيد . امير حسين را آن صورت از آينهء خيال زايل شده آن انديشه باطل گشت .
هامش
( 1 ) . ظف : « مكتوبى به آن حضرت ( - امير تيمور ) نوشته بودند و انديشهء خود را عرضه داشته درخواست مدد و معاونت كرده و آن مكتوب در راه به دست امير حسين افتاده بود و حضرت صاحبقران را از آن معنى آگاهى دادند . »
( 2 ) . ظف : « شخصى بيامد و مكتوبى رسانيد كه عادل سلطان كه در آن وقت خان او بود به حضرت صاحبقران نوشته بود مضمونش آنكه امير حسين با امير موسى گفته است كه فرصت نگاه داشته هنگام مجال ترا بگيرد . » ص 138