خواست كه درآيد . ناگاه شخصى بيرون آمده آوازهء دروغ انداخت كه امير حسين وفات يافت . حضرت صاحبقران رعايت حزم نموده به جانب شادمان روان شد . در اثناى راه هفت قشون از لشكر امير حسين پيش آمده قصد آن حضرت كردند و آن مؤيد كامكار دمار از روزگار ايشان برآورده به آب يام رسيد و اسبان را اسير كرده عازم نيازى شد و امير موسى لشكر كشيده برابر آمد . بهادران هم سخن شده گفتند امير تيمور است كه پيش امير حسين مىرود . امير موسى گوش به سخن نكرده جنگ را ساخته شد . آن حضرت به ضرورت دل بر حرب نهاد . چه عقلا گفتهاند من استرضى و لم يرض فهو شيطان و من استغضب و لم يغضب فهو حمار . حضرت صاحبقران سيف الدين و خطاى بهادر را با جمعى دلاوران فرستاد كه از عقب دشمنان درآمده جنگ اندازند و خود با بقيهء لشكر به جانب خزار روان شد و امير موسى منهزم گشت . ناگاه قاصد آمد كه سپاه امير حسين رسيد . آن حضرت سيصد مرد خود را مرتب داشته بر بلندى بايستاد و لشكر قراوناس سى قشون مردان گزيده و اسبان پسنديده نمودند . اما نزديك نمىآمدند .
حضرت صاحبقران ياغى را بر جاى مانده شب در ميان به قابيار آمد و پيش از اين قاصدى پنجشنبهنام پيش امير حسين فرستاده بود . در قار و شقار منتظر وى نشست « 1 » .
امير حسين سوگند خورده و عهد بسته تورانشاه را همراه پنجشنبه فرستاد « 2 » تا آن معنى را مؤكد گرداند . « 3 » حضرت صاحبقران عباس بهادر را با تورانشاه بازفرستاد تا تجديد عهد كند . امير حسين امير موسى و الجايتو را ، با ده هزار سوار ، فرستاد تا عهد بسته آن حضرت را پيش او برند « 2 » . ايشان به [ كومش كند ] « 3 » مزار على آتا قدس سره رسيدند و حضرت صاحبقران به علياباد آمد . قاصدان تردد نموده قرار يافت كه از
هامش
( 1 ) . صف : « آن حضرت ايشان را بگذشت و با دلاوران خويش مراجعت نموده و شبگير كرده از آب كوهك بگذشت و سحرگاه به قينار شقشار نزول فرمود . » ص 127
( 2 ) . ظف : « با ايشان مبالغه كرد كه خاطر حضرت صاحبقران به دست آورده با او صلح كنيد و البته نوعى سازيد كه ميان ما ملاقات شود . » ص 128
( 3 ) . ك . مكند - ظف . كمش كنت :