اقطاع كشيد . امير غياث الدين سيورغتمش كه خال او بود چند منزل استقبال نمود و شرف دستبوس يافته درگاه شاهزاده ملاذ اكابر اتراك و ملجأ صناديد اعراب گشته .
والى هرموز ، تورانشاه آگاه شده اموال فراوان با نفايس مصحوب ايلچيان فرستاد و شرايط خدمتكارى و ضوابط باجگزارى به جاى آورد و سلطان قطب الدين اويس قشلاق در منازل و مراحل ولايت جرون فرمود و امير سيورغتمش چون مواد سلطنت مجتمع يافت ، قطب الدين اويس را باعث و محرك شد كه دعوى استقلال كند و شاه شجاع از استماع اين خبر متغير شده شاهزاده سلطان شبلى را با لشكر گران به طرف هرموز روان ساخت . مقرر آنكه قطب الدين اويس و سيورغتمش را طوعا او كرها به حضرت آورند . قطب الدين اويس از پدر مأيوس گشته به جانب اصفهان رفت و به عم خود شاه محمود ملحق شد و امير سيورغتمش به قلعه تحصن جست و مكتوبى ضراعتآميز به عذرخواهى پيش پادشاه فرستاد و پادشاه از انشاء خود اين رقعه به او نوشت :
« امير سيورغتمش را وقت آن است كه آنچه كشته بدرود و آن درختى كه نشانده به بار آمده از ثمرهء آن ذخيره سازد . اين حكايات چندان اثرى نداشته باشد . ما قول و فعل و عهد و سوگند و مردى و مروت و وفا و دوستارى « 1 » او بسيار آزمودهايم و به كلى اعتماد از او برداشته .
مصرع
من آزمودم و ديدم تو نيز خواهى ديد . « 3 »
اگر راست مىگويد صورتى ظاهر گرداند كه ما را باور شود . و الّا مجرد تقبل به دروغ چند توان كرد ؟ يوم يأتى بعضى آيات ربك لا ينفع نفسا ايمانها
آلْآنَ
« 2 »
وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ
« 3 » آخر
هامش
( 1 ) . ك ، س : دوستدارى .
( 2 ) . سورة يونس 98
( 3 ) . سورة يونس 90