هزار بودند . اما از جاى خود حركت ننمودند . صاحبقران با دويست مرد ساعتى فرود آمده عازم بخارا شد . على و محمود شاه پيش آمده شرايط خدمت به جاى آوردند و امير جاكو وقتى محمود شاه را بر دم اسب بسته بود « 1 » در اين ولا وهم كرده به اتفاق امير سيف الدين و عباس بهادر بىاجازت حضرت صاحبقران عازم خراسان شدند و آن حضرت در بخارا بود تا منغلاى دشمن رسيد . چندانكه على و محمود شاه را گفت كه بر دشمن شبيخون بريم ، ايشان گفتند اسبان را آسوده مىداريم هرگاه ياغى رسيد جواب گوئيم . حضرت صاحبقران از ايشان جدا شده و به كشتى از آب گذشته شب در ميان به امرا پيوست . از آن جانب امير حسين ، على و محمود شاه را در بخارا محاصره كرده روزى از راه فربب تا مزار شيخ عالم قدس سره « 2 » بازگشت . تازيكان بخارا به اميد آنكه ياغى گريخت ، در عقب رفته از ديوار بست بيرون آمدند . لشكر امير حسين بازگشته بسيارى به قتل آوردند و بقاى رعايا گريخته به بخارا رسيدند و در كاهدانها خزيده دم دركشيدند . على و محمود شاه عازم خراسان شده و به چول درآمده به حضرت صاحبقران پيوستند . از تقصيرات خود خجل و شرمسار و به لطف و مرحمت آن حضرت اميدوار . آن حضرت نوازش فرموده طوى داد و خلعت پوشانيده نشاط شكار كرد تا به كلى ايمن شدند و فرمود تا نيستان آتش زده چون سبز شد اسبان فربه كردند .
در اين ولا ، استماع رفت كه نيكپى شاه ياغى شده نمىگذارد كه لشكريان پيش آن حضرت آيند و امير حسين نيز ياغى بود . حضرت صاحبقران در ميان دو ياغى
هامش
( 1 ) . ظف : « محمود شاه را بر دم اسب بسته دوانيده بود و پيش و پس چوب زده ادب بليغ كرده بر جانب او اعتماد نداشت ، به صورت دولتخواهى بر خاطر صاحبقرانى مىنگاشت كه مصلحت وقت توجه به جانب خراسان است و هرچند مبالغه نمود آن حضرت قبول نفرمود . . . بىاستجازه به طرف خراسان به ماخان رفتند . »
( 2 ) . منظور شيخ سيف الدين باخرزى است .