محاصرهء شهر به نوعى پيش گرفت كه كار بر متوطنان تنگ شد . شاه يحيى وسايل انگيخته « 1 » رسل و رسايل پيش عم فرستاد و به تضرع و نياز غبارى كه بر آينهء ضمير منير شاه نشسته بود محو كرد و شاه شجاع قلم عفو بر جرايد جرايم او كشيده رسولان را تشريف داد و نوازش فرموده بازفرستاد و اين رقعهء فصل بالخير به خط اشرف روان كرد :
« حقيقت آنكه در حضرت آفريدگار عز سلطانه و پيش خلايق مقرر است كه آنچه در جبلت اين پدر بود با آن فرزند به جاى آورد و به واسطهء سوگندى كه اتفاق افتاده به عون الله تقصيرى در مقسم به واقع نشد . چرا كه
وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ
« 2 » صورتى آسان نيست « 3 » . اميد به حضرت عزت مىدارم كه روح مخدوم و آقا و برادرم نگذارد كه خلاف مردى و مسلمانى واقع شود . زنهار كه آنچه صلاح دين و دنياى خود به آن متعلق شناسد در عمل آرد و حقا كه اين اطناب از روى شفقت پدر فرزندى مىرود و الا التفات خاطر به جهان و مافيها هرگز نبوده و نيست .
قطعه
ترا نگفتم اى روزگار بىحاصل * كه من ز مهر تو و كين تو ندارم باك
من آن نيم كه ز اقبال تو شوم خرم * من آن نيم كه ز ادبار تو شوم غمناك
به بر و بحر و تر و خشك از چه مىنازى * تويى و قطرهء چند آب شور و مشتى خاك
مرا سرى است كه ترك كلاه همت او * نخواهد آستر الا ز اطلس افلاك « 4 » »
هامش
( 1 ) . ك : انداخته .
( 2 ) . سورة البقرة 224 .
( 3 ) . شاه شجاع شبى برادر خود شاه مظفر را در خواب ديده بود كه ازو خواسته بود كه در برانداختن خاندان وى سعى نكند و شاه شجاع هم در خواب بدين امر قسم خورده و پيمان بسته بود ( ر ك روضة الصفا جلد چهارم ) .
( 4 ) . اين نامه با تفصيل بيشتر در تاريخ محمود كتبى آمده است ( ص 68 ) .